سلام دوستان واقعا موضوع خیلی برام مهمه من نمیتونم به اطرافیانم بگم چون شر میشه برای همین ازتون کمک میخوام لطفا با حوصله و خواهرانه کمکم کنید
بزارید ماجرارو از اول براتون تعریف کنم .حدودا پارسال همین وقت ها بود با دخترعمم رفتیم بازار میخواست چنتا وسیله بخره بعد اونجا یه پسری رو دید و پسره بهش چشمک زد اونم خندید موقع اومدم گفتم کیه و تعریف کرد که ۱ماهی میشه مجازی باهم دوستن گذشت و هفته بعد عمم زنگ زد به بابام و گفت بعنوان دایی بزرگتر بیا برا رستا خاستگار اومده از حرفای بابام فهمیدم همون پسره به دختر عمم گفتم شما فقط ۱ماه باهم اشنا شدید اونم مجازی اخه میخوای بهش بله بگی اونم گفت داری حسودی میکنی و این حرفا
بله رو داد و عقد کردن خدا وکیلی خیلی بریز به پاش کردن هرچی که فک کنی برای دختر عمم اوردن اونم هر بار که حامد (نامزدش)سوپرایزش میکرد و کادو میخرید عکس شو میفرستاد برامن همشم میگفت عشقمون پایداره