دیروز سر مسافرت رفتنبا شوهرم دعوام شد میگفت بریمحوصله نداشتم و میخواستم به هوای جریمه نشدنش منصرفش کنم که دعوامون شد شدیذ اخر هم خودش تنها رفت شهرشون من وبچه ازو تنها گذاشت و رفت و گفته حق نداری از خونه بیرون بیای دیشب تا ضبح از ترس هزار بار بیدار شدم وفکر مبکردم صدا میاد یه ذره غیرت نداشت به خانوادم بگه من تنهام بیان دنبالم همیشه رو ابن مسائل تنها نمونم حساس بوذ ولی ابنبار غیرتی ندیدم ازش خانوادم هم فکز میکنن من الان با شوهرمم ، خیلییی ناراحتم ازش یه پیام نداد بیینه ما چیکار کردیم معلوم هم نیست کی برگرده و حرفی به من نزده رفتنش که یه میلیون جریمه شد لاید میزاره دوسنبه برگرده برگشت جریمه نشه نمیدونم کلا خبری ازش نیست خیلی ناراحتم ونمیدونم چیکار کنم
همونی هستی که تولد پسرخالت دعوت بودی شوهرت گف حق نداری بری؟
یه مساله دیگه هم ابنه که چند زوز پیش با دوستش و زنش که زن دوم مرده هست بیرون بوذیم قضیه دوستش اینه دوستش یه پسر ۷ ساله داره و از زنش جدا شده و زن دوم کرفته که این زن دوم هم یه دختر داره که ۵شنبه ها میبینتش ما باغ رفتیم یه زمانی که زنه سوهرش نبود به شوهر من گفت که با شوهرش چند روز پیش دعواش شده و شوهرش یه هفته پسرشو برداشته یرده خونه مادرش و ابنو تنها گذاشته وگفت باهاش صحبت کنه این اخلاقاش بزاره کنار ، حسم میگه از دوستش یاد گرفته و مارو ول کرده رفته در صورتیکه تفاوت ما در اینه من نه زن دومش هستم نه تنها بچه خودش هم پیش منه مطمئنم همون دوستش اگه از زن دومش بچه داشت به خاطر بچه اس زن و بچه ازو یه هفته ول نمبکررد بره
مگه اخرین بار کی رفته به خانواده اش سر بزنه که اینطوری جریمه و قهر رو به جون خریده
خانوادش که ابنجان اونجا پدرش خاکه و عید اول پدربزرگش بوده که رفته والا دو هفته پیش هم اونجا بوده و مداوم میره این سری بیستر لج کرد که بره چون من مخالف بودم حتی عمه هاشم که عید اول باباشونه از ترس مریمه شدن نرفتن ابن خیلی مصمم بود بره مطمئنم فکر هم نمبکرد جریمه اش کنن اتفاقا از تن بابت دلم خنک شد که دل منو شکست جریمه هم افتاد براش
اونا فکر میکنن منم سوهرم رفتم ، شوهر منم روانیه میگم برم یهو میااد اونجا داد و بیداد و ابروریزی راه میندازه سر همینا موندم خونه ولی واقعا سختمه امسب هم تنها بمونم