بعد از سه ساعت درست زمانی که هوا رو به تاریکی میرفت نگاهی به ساعت ضد ابش انداخت و با لبخند و هولهولکی گفت:چرا اینجوری تو؟
همونجور که حرکات شتابزده اشو زیر نظر گرفتم گفتم:مگه چجورم؟
راستش کمی بهم برخورد
اور کت شتری رنگ را تنش کرد اروم با پشت دست صورتمو نوازش کرد و گفت:جوری که میام یساعت ببینمت اما اینقدر غرق میشم که تا هوا تاریک نشه نمیفهمم که چقدر از زمانو از دست دادم و باید به کارام برسم
ابرو بالا انداختم و گفتم:یعنی کارای مهم تر از منم داری؟
خندید و گفت:من دارم ازت تعریف میکنم ولی ببین تو چجور برداشت کردی
لبخند کج و کوله ای تحویلش دادم که دوباره صندلی چوبی رو کشید بیرون و نشست و گفت:برای کنار تو بودن زمان خیلی کوتاه،24ساعت که چیزی نیست اگه کل عمرمم بشینم بازم بنظرم کافی نیست اما مجبورم که برم
پاشد رو سرم بوسه ای نشوند و گفت :نگران نباش یه روز اینقدر منو میبینی که با اوردنگی پرتم میکنی بیرون
چشم غره ای بهش رفتم و همونجور که کتاب مد نظرمو باز میکردم گفتم:حالاشم دل خوشی ازت ندارم چه برسه اون موقع
مرموز نگاهم کرد و گفت:یعنی میگی به مامانم بگم برنامه اخر هفته رو کنسل کنه دیگه
ماتم برد و با صدایی که از در اومدنش مطمئن نبودم گفتم:چه برنامه ای؟
قهقهه زد و گفت:هول نکن بابا میخوام بیام بگیرمت
نمیدونم اما تو دلم یه شور و اشتیاق عجیبی بود سعی کردم اون صداهارو خفه کنم و مشتاق نشون ندم و گفتم:زیاد به جواب مثبت گرفتن دلخوش نکن
دوباره اون خنده های دندون نماشو زد و قلبم کمی کند زد و تکیه داد به ماشینش و گفت:مال منی میدونی که؟
جدی بود برخلاف خنده های یه ثانیه قبلش
زمزمه کرد :همیشه مال من بودی و هستی
از جلد جدی بوددر اومد و گفت:مال بد بیخ ریش صاحبشه فداتشم
هجوم بردم سمتش که بغلم کرد و گفت:اها حالا شد زیاد دور بودی،زن باید ور دل شوهرش باشه چشم فندقی
خندیدم و بنظرم واژه شوهر زیادی شیرین بنظر می اومد وقتی پای عشق در میون بود
ژینا.ع