من یه دختر 20ساله تک فرزندم و دانشجو معلم
هستم قراره سه سال دیگه معلم بشم و برم سرکار
دو ساله که با یه آقا پسری آشنا شدم شهرمون فرق میکنه و ایشون روستایی هستن و من شهری
ایشون 24سالشه
و فرزند آخر خانواده هستن و کشاورز هستن چون منطقه زندگیشون یه جوره که بیشتر مردا کارشون کشاورزیه اونجا اون آقا پسر به خانوادش گفته بود منو و منم باهاشون حرف زده بودم .با مامانش
حالا هم اتفاقی پدر مادر من فهمیدن جریانرو
بابام میگه تو خواستگار پزشک مهندس معلم داری
من بیام تک دخترمو بدم به یه کشاورز اون پسرم همش دنبالمه سراغمو از دوستام میگیره از همه ،مامانش زنگ میزنم خونمون ولی بابام میگه نه که نه،میکه آسمون به زمین بیاد نمیشه
به منم میگه زنش میشی با خودته ولی اسمتو از شناسنامم پاک میکنم و تمام اموالمو میزنم اوقاف و دیگم حق نداری پاتو بذاری خونم و من نمیشناسمت
منم درسته سه ماهه ندیدمش و باهاش حرف نزدم ولی حالم خیلی بده هر روز خونمون دعواس که لیاقتم این نیس و من باید خانوم پزشک مهندس بشم نه خانوم یه کشاورز
اون پسرم بهم گفته بود که بعد معلمی ،کنکور پزشکی بدم و حاضره کارگری کنه تا شهریه دانشگاهو بده آخه من درسم خیلی خوبه
سه ماهه ندیدمش هر روز گریه میکنم افسرده شدم
چیکار کنم
با خودم قسم خوردم هیچ موقع ازدواج نکنم با یه پسر دیگه چون نمیتونم یه مرد دیگه رو تصور کنم
خیلی حالم بده
بعد سه ماه بازم خوب نشدم رفته رفته بد تر میشه حالم بدون اون