هرروز اخبار بد رو که میخونم و واقعیت هستن، همهجا غصه و ناراحتیه، رفتم داروخونه توی همون بیست دیقه که اونجا بودم پنج نفر نتونستن نسخههاشونو کامل بگیرن، تورم، دوییدن و نرسیدن و...
بله. ایشون همیشه میگن و میگفتن بریم ینی از روز خواستگاری... و من میگفتم نه هنوزم بخام احساسی فکر کنم میگم نه . اما دیگ واقعا ناامید و خسته شدم. و واقعیت هارو دیدم میدونم درست نمیشه هیچ چیز.
اولش یه خواننده خاموش بودم😎ولنتاین97عضو شدم با کاربری 🍁خزان🍁21مهر 99سوپرایز شدم و تعلیق شدم یهووویی🧐😟خلاصه که یه تعلیقی ام به دلایلی نامعلوم😶🤐🤫
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
انشااله بتونم با احساساتم کنار بیام. و بتونم.پا رو احساسم بذارم و کم نیارم. خیلی دلم میلرزه اما خب اجباره برای زندگی بهتر، دغدغه کمتر، آینده بهتر بچه. ووووو😢
اولش یه خواننده خاموش بودم😎ولنتاین97عضو شدم با کاربری 🍁خزان🍁21مهر 99سوپرایز شدم و تعلیق شدم یهووویی🧐😟خلاصه که یه تعلیقی ام به دلایلی نامعلوم😶🤐🤫