همیشه سعی کردم با همه خوب باشم و دل کسیو نشکنم
از کسی گله نکردم توی تموم عمرم چون انتظاری از کسی نداشتم
همیشه حرفای دلمو خوردم و خفه خون گرفتم
ولی الان دلم داره میترکه
عید اسباب کشی داشتم تک و تنها جمع کردم و چیدم
از بیرون غذا میگرفتم وضع به هم ریخته ایی داشتم که نگو
تازه روز اسباب کشیم ابجیم مهمونی داشت تند تند زنگ میزد میگفت ول کن شوهرت جمع کنه تو بیا کمک من
الان خواهرم اسباب کشی داره هر کی یه جور مشغوله براش
حسادت نمیکنم فقط دارم به تبعیض فکر میکنم
هر وعده مهمون یکیه
همه ام کمکش میکنن حتی خودم که کسی نیومد کمکم
شاید الان فکر کنین لابد من اخلاقم بده اون خوب و مهربونه که همه هواشو دارن
نه اتفاقا من ارومم و کاری به کار کسی ندارم
از کسی انتظاری ندارم و از کسی گله نمیکنم
ولی اون کافیه یه ذره بهش بی توجهی بشه گله و دعواهاش شروع میشه
خیلی دلم گرفته اندازه خودم در حق همه خوبی کردم
احترام همه رو نگه داشتم
بدی نکردم
ولی همیشه با بی مهری اطرافیانم روبرو شدم😔