بچه ها با شوهرم مشکل داریم بحثمون شده بود چچن وقته باهم حرف نمیزنیم دیشب دخترم همش گریه میکرد تا ساعت ۱۲ شب منتظربودم تابراش استامینوفن اورده طفلی بچم دندون درمیاره تا ساعت ۱۲ اذیت شد بعدش بهش گفتم مایبیبی ام بیاره که نیاورده بود گفت نیس بعدش منم گفتم برو بیار یعنی چی نیس بچه مایبیبی نداره گف دیگه دوس ندارم صداتو بشنوم خیلی ناراحت شدم دیشب نفسم بالا نمیومد رفتم تو دستشویی یه ساعت گریه کردم امروز اس دادم گفتم یعنی نمیخوای خرج بچتو بدی؟گفتم دیگه خسته شدم تحملتو ندارم و باز بحثمون شد گف اگه ناراحتی برو میدونم دوس داری بری خونه بابات منم گفتم خیلی زرنگی بیافت دنبال کارای طلاق بعدشم من یه بچه دارم مجبوری برامون خونه بگیری خونه بابام نمیرم گف من برات خونه بگیرم؟،کی گفته منم گفتم مجبوری من یه بچه دارم گف فک کردی میذارم بچه رو ببری؟،گفتم فک کردی میبرمش؟بعدم گف من میرم زن میگیرم توم هرکاری میکنی بکن گفتم اگه میتونی بگیر بیافت دنبال کارای طلاق منم واسه خودم کار پیدا میکنم گف اگه همینطوری باشی جای تو باشم اگه نگیرم گفتم تو هیچوقت نمیتونی جای من باشی
بچه ها نمیدونم چیکار کنم خونه بابامم برم زندگیو واسم زهرمار میکنن خیلی دلم گرفته اعصابم خیلی خورده