تروخدا فکر بد دربارم نکنید قضاوتمم نکنید من وقتی ۱۰سالم بود با یه دختری تو مدرسه که ازم بزرگتر بود دوس بودم به نظر دختر ساده و خوبی میومد همشه باهاش میرفتم بیرون تا یه روزی که ۱۱یا ۱۲سالم بود گفت بریم پیش دوست پسرم گفتم باشه رفتیم و اینا بعد من ازشون ترسیده بودم دوستمو بلاک کردمو اینا بعد پسره امد تحدیدم کرد که خونتون میدونم کجاست میام به پدر مادرت میگم من میشناسمت اون موقع هم هیچکسو نداشتم بهش بگم که کمکم کنه پدرمم اگه میفهمید میکشت منو مطمعنم پسره بهم گفت باید بیای پیشم و بدن.. و بهم نشون بدی خیلی التماسش کردم گفت من سر کوچتونم نیای من میام میگم منم مجبور شدم برم الان خیلی گذشته امرور دیدمش دارم میمیرم از عذاب وجدان من توبه هم کردم میترسم تو اون دنیا هم برام سخت بگذره به خاطر این کار که کردم 😞😞
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.