یه روز سرد زمستونی که از کلاس زبانم زیر بارون بدون چتر بدو بدو میدویدم که خودمو به پله برقی برسونم از پشت یکی دستمو با خشونت گرفت ،خواستم برگردم و یه فحش ابدار بخاطر گستاخی حواله اش کنم که نگاهم با نگاه یه چشم درشت تلاقی کرد بنظرم کمی عصبی و بهم ریخته بود و انگار ساعت ها زیر بارون بود به دستش نگاهی انداختم ،چتر داشت!تو دلم همونجور که عصبی بود گفتم خیلی احمقی که چتر داری و عین یه موش اب کشیده شدی
به نگاه های گستاخانه ی ادمای دورم توجهی نکردم که مطمئن بودم هزارجور فکر و خیال راجبمون میکنن
گفتم:چته؟عادت کردی عین وحشیا برخورد کنی؟
پوزخند زد و از بین دست و پای ادما منو کشوند کنار
ری اکشنش زیر اون بارون زیادی جذاب بود خصوصا با وجود اون زاویه فک و ترقوه هایی که از بین اون بافت شل و ول تو تنش بیرون زده بود و موهای ژولیده ی ماسیده به پیشونیش
چترشو گرفت سمتم و گفت:اینو بگیر،میدونم از بارون بدت میاد
گردنشو کمی کج کرد تا این ارتفاع رو کمی کمتر کنه و گفت:اما نمیفهمم دردتو که چرا هم بدت میاد هم زیرش بدون چتر میری!
عصبی بود؟یا کمی شیطنت قاطی لحنش کرده بود؟شایدم من توهم زدم ها؟
نگاه دزدیدم و با چشم و ابرو به چتر توی دستم نگاه کردم وگفتم:بابت این حس انسان دوستانت باید تشکر کنم؟
پوزخند صدا داری زد و گفت:نه
گفتم پس منتظر چی هستی؟
گفت :کارت دارم
مژه هاش چرا اینقدر پرو بلند بود؟
منتظر بودم تا دهن وا کنه اما زل زده بود بهم ،وقتی سکوت کرد خواستم برم که چنگ انداخت به بازوهام،اتیشی نگاهش کردم که عقب رفت و گفت:باش باش ببخشید
یه قدم عقب رفت و گفت حدمو میدونم
خندم گرفت اما سعی کردم به رو نیارم
گفت:یه هفته با خودم کلنجاررفتم
جفتمون نگاهمونو یهو کاشتیم تو نگاه هم که ادامه داد :فقط اومدم بگم یه روزی میرسه که تویی که اینقدر یه دنده و لجبازی و حضور منو برای زندگیت نمیخوای ،بود و نبودت بستگی به بود و نبود من داره!
لحنش اینقدر جدی بود که نشد بخندم ،فقط ترسیدم اینقدر که حس کردم قلبم از چپ سینم افتاد کف پاهام!
چتری های ریخته رو پیشونیمو کرد زیر مقنعه ام و من بدجور لرزش پیدا کرده بودم و محکم به دسته ی چتر فشار میاوردم که روی انگشتای دستمو بوسید و گفت:خیلی دوست دارم !منتظر اون روز میمونم
به موهام نگاهی انداخت و همونجور که دور میشد گفت:موهاتم عین خودت خیلی لجبازن اما یه روز رام خودم میشن ،هم موهاش هم صاحبش
خندید و رفت !و من نفهمیدم اشکام بود یا بارون که داغ کردن صورتمو !
معنی حرفشو از همون شبی که تا سه روز تب کرده بودم فهمیدم ،روزایی که حس میکردم حضورش چقدر پر رنگ شده ،کسی که فکر میکردم با هیچ کدوم از علایقام جور در نمیاد کسی که با هیچ منطقی درست در نمیومد،یکماه بعد بازم به خواست خودش تو کافه الکاپو قرار گذاشتیم و من با چترش اومده بودم تا پسش بدم
یکماه بعد که در الکاپو رو باز کردم و رفتم تو فهمیدم معنی بود و نبودنشو!و بنظرم کل شهر تو این یکماه بوی دلتنگی میدادن
وقتی طبق معمول زودتر از من اومده بود ،کیک شکلاتی و قهوه ترک ساده مورد پسند منو سفارش داده بود
خندید و گفت:سلام
سری تکون دادم و زیر لبی سلام دادم بعد از یک ربع که به برفا و رفت و امد ادمای بیرون زل زده بودیم یهو گفتم :هوا خیلی سرد شده این روزا بنظرم
تا نگاهش کردم دیدم لم داده به صندلیش و تموم طول مدتی که فکر میکردم مثل من غرق ادمای توی عابره زل زده بود به من
گفت:اما تو که نگاهم میکنی،گرم میشم
گر گرفتم
گفتم:طعنه میزنی؟
خندید !همیشه بهم میگفت نگاهت اینقدر یخه که ادم مور مور میشه اما حالا...
هولزده گفتم:چترتو...
نزاشت ادامه بدم که گفت:دیدی بود و نبودمون به هم مربوطه؟
بالاخره وقتش رسید ،نگاهم داغ شد و فهمیدم تجمع اشکای مزاحمو
خواستم دهن وا کنم که خودشو کشید جلو و با حرص لب زد :من جونمم همین الان میدم که فقط بشنوم بگی دوست دارم
سر کج کردم و چرا چشمای اون اینقدر مظلوم بود؟
لبای خشکمو تر کردم و برای کنترل لرزش دستم به فنجون قهوه ام چنگ انداختم
متوجه نگاهش به انگشتام شدم که دستمو میون دستاش قفل کرد
خواستم اعتراض کنم که اروم گفت:هیس !حرفتو بزن
با نگاه لرزیده گفتم:سه روز تب کردم،30 روز حس میکردم قراره برسی و بازم زیر بارون ناجیم بشی،فکر میکردم جای کبودیای روی دستم دیگه خوب نمیشه،30روز نفهمیدم چطور گذشت ،زمان و ساعت کند بود یا من عجیب شده بودم؟هر کاری کردم که از این پسر ناخلف یه ضعف بگیرم پیدا نشد که نشد،30روز حرفات عین خوره افتاد به جونم،من بی جنبه شدم یا حرف ساده ات زیادی تهدید توش بود؟
نگاه اونم غمگین بود
اشکام ریخت و گفتم:راضی؟
گردن تکون داد چنگانداخت یه بازوهام و گفت:از اینکه دوستم داری راضیم
نفهمیدم خندیدم یا گریه کردم اما اغوشش شیرین بود و چنگ انداختنش به بازوهام یعنی جای اون کبودیا همیشه رو دستاته
لب زد :گفتم که رامم میشی!خوش اومدی
ژینا.ع