سلام دوستان من به نسبت زندگی سختی داشتم پدر معتاد و عصبی و دعواگر و بداخلاق و ... و مادر وسواس و قد و یک دنده و خسیسو خودخواه و... وقتی ازدواج کردم در سن کم به خواست اونها اومدم شهر غریب با یک پسری که هنوز سربازیشو نرفته بود و کارهم نداشت مجبور شدم چندین سال با خانواده همسرم تو یه خونه و یکجا زندگی کنم و پدرو مادر هم قیدمو برای همیشه زدن و انگار میخواستن زودتر از دست من رها بشن بعدها که رفتم پیش روانشناس ایشون گفتن پدرو مادرت هردو ادمهای فوق العاده غیر نرمال و دارای مشکلات روانی زیادی هستن و همینطور خانوادم بهم جهیزیه ندادن خوب این باعث سرشکست من جلو خانواده همسر شد و باعث شد اونها هم سواستفاده کنن چون جهیزیه نیاورده بودم اونها هم عروسی نگرفتن و خیلی از رسمها رو به جا نیاوردن و خودشون رو راحت کردن اما برای برادر همسرم وضع فرق کرد چون خانمش تک دختر بود و جهیزیه داشت و خانواده حمایتش میکردن .الان میام بقیشو مینویسم