2777
2789
عنوان

سرگذشت من و...

189 بازدید | 8 پست

سلام دوستان من به نسبت زندگی سختی داشتم پدر معتاد و عصبی و دعواگر و بداخلاق و ... و مادر وسواس و قد و یک دنده و خسیسو خودخواه و... وقتی ازدواج کردم در سن کم به خواست اونها اومدم شهر غریب با یک پسری که هنوز سربازیشو نرفته بود و کارهم نداشت مجبور شدم چندین سال با خانواده همسرم تو یه خونه و یکجا زندگی کنم و پدرو مادر هم قیدمو برای همیشه زدن و انگار میخواستن زودتر از دست من رها بشن بعدها که رفتم پیش روانشناس ایشون گفتن پدرو مادرت هردو ادمهای فوق العاده غیر نرمال و دارای مشکلات روانی زیادی هستن و همینطور خانوادم بهم جهیزیه ندادن خوب این باعث سرشکست من جلو خانواده همسر شد و باعث شد اونها هم سواستفاده کنن چون جهیزیه نیاورده بودم اونها هم عروسی نگرفتن و خیلی از رسمها رو به جا نیاوردن و خودشون رو راحت کردن اما برای برادر همسرم وضع فرق کرد چون خانمش تک دختر بود و جهیزیه داشت و خانواده حمایتش میکردن .الان میام بقیشو مینویسم 

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خلاصه شوهرم هم گا۶ی از نبود خانواده سواستفاده میکرد و منم دیگه هیچ جارو نداشتم برم و از طرفی چون ۱۸ ساله بودم و باید میرفتم دانشگاه ولی نه همسرم خوشش میومد و نه اینکه پول داشت که بهم بره من از ادامه تحصیل محروم شدم .کلی طول کشید که شوهرم بره سرکار و ... خلاصه روزهای سختی به من گذشت .از طرفی باورم نمیشد خانواوم برای اینکه جهیزیه ندن و خودشون رو راحت کنن با من این رفتارو کنن نارحت و افسرده شده بودم . دنیا دیگه بی معنی بود دلم میخواست مثل بقیه همسن و سالهام برم تو خونه با وسایل نو ولی مجبور بودم هرچی همسرم و خانوادش میگن قبول کنم و هیچ راهی نداشتم از طرفی همسرمم ادم مستقلی از نظر مالی نبود .خلاصه زندگیم گذشت تا من بعد سالها حدودا ۱۲ سال باردار شدم چون هیچ کس رو نداشتم و همسرمم دو یا چندسالی میشه که مجدد کارشو از دست داده بود و همینطور تو خونه ادم تنبلی بود و به من کمک نمیکرد البته اینو خودم تا حدودی مقصرم زیاد ازش کار نکشیدم و اونم عادت کرد بعدها دیگه زورم بهش نرسید . خلاصه تو اوایل بارداری وسواس فکری پیدا کردم چون استراحت مطلق شدم 

چون استراحت مطلق شدم حالا همه کارهای خونه افتاد با شوهرم .اونم میگفت به مامانم میگم بیاد .منم یه مدتی از وقتی جاری گرفتم و دیدم رفتار پدرو مادر همسرم چقدر متفادته با من و جاریم و غریب بودم تنها و بی کس .از دست کارهایی که با من کردن مادرشوهرم رفتم پیش زنعمو ها و زندایی شوهرم درد دل کردم که بعدا پشیمون شدم البته حقیقت کارهایی رو که باهام کردن گفتن . دروغ نگفتم . ولی به همسرم گفتم اینقدر نگو مامانم بیاد یا میاد و میشوره و میپزه دیدی چه اخلاقی داره خودتم که بیکاری بیا خودت کارها رو انجام بده و عادت میکنی .ولی ایشون تا قبل از اون هر چی بهش میگفتم تو فکر کار باش گوشش بدهکار نبود اما به محض اینکه من باردار شدم همه وقتشو گذاشت بره سر کار و البته یه کاراموزی هم پیدا کرد که وقت کل روزشو میگرفت .خلاصه من که بارداری اولم هست و حالت تهوع شدید و این شرایط روحی و مشکلات و نمیدونمم چرا خیلی احساس نیاز به خانوادم داشتم ولی براتون گفتم که چه جور ادمهایی هستن و ... استراحت مطلق و اینها و بعدش هم شوهرم اومد راجع به صیغه زن در این دوران صحبت کرد و که کلی حال روحیم بدتر شد یعنی کل روز من به حال خودم گریه میکردم و ... البته بعد صحبت با هم این موضوع صیغه حل شد و ایشون پشیمون شدن چون به خدا خیلی اعتقاد داره و مسیولیت جدید بود ولی بیان این موضوع تو اون شرایط حال منو بد کرد.الان بقیشو مینویسم

خلاصه من نیاز شدید پیدا کرده بودم به عمسرم و خانوادش .از طرفی کلی دورو برم ادمهایی رو میدیم که سقط کردن که روی روحیم تاثیر بدی میزاشت واز طرفی ترس از اینکه کسی نره تو این شرایط حرفی به مادرشوهرم بزنه حالمو روز به روز بدتر کرد تا اینکه دیگه از استرس شدید چندین جلسه روانشناس مراجعه کردم و کم کم حالم بهتر شد و شوهرمم خسته شده بود از انجام کارهای خونه تا اینکه اومدیم برای چند ماه اخر بارداری بمونیم خونه مادر شوهرم تا بچه دنیا بیاد و کارها کمتر بشه از رو دوش شوهرم . البته من اصلا دلم نبود ولی این نظر روانشناس بود چون من ادم اجتماعی بودم و تنهایی در کرونا داشت منو ذوب میکرد و هر روز یه فکر و خیال جدید میومد سراغم . الان که به اون روزها فکر میکنم میبینم که چقدر استرس الکی به خودم راه دادم .چرا به بچه بی گناهم استرس وارد کردم خیلی ناراحتم و پشیمون و خیلی خودمو سرزنش میکنم . تو راخدا بیاید منو دلداری بدید وهرکی میخواد نصیحت کنه یا هر حرفی بزنه که حالم بدتر بشه لطفا تو این تاپیک شرکت نکنه

گاهی هم فکر اینکه تو بیمارستان تنهام و کسی رو ندارم بیاد پیشم و مادر شوهرم خودش گفت که سختش بیاد بیمارستان و ... و گاهی هم فکر نبود سیسمونی و ... و اینکه منم دلم میخواست مثل بقیه دخترها حداقل بچم وسایل و امکانات داشته باشه و گاهی اینکه دوباره فامیل شوهرم چی میگن و... اینها باعث ازار من شده بود 

شماها اگه جای من بودید ایا حالتون بهتر بود یا مثل من این مدلی میشدین البته دکترها هورمون بارداری و تغییرات هم موثر میدونستن ولی یهو فشارهای زیادی بهم وارد شد و فقط الان دلم برای بچم میسوزه که اینقدر سرش حرص بیخودی خوردم چون میشد مدیریتش کنم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108