گاهی باید فقط تو باشی فقط تو
گاهی باید عاشق خود حقیقیت باشی
خودت را در یک شب سرد در آغوش بکشی
یک فنجان قهوه تلخ اماده کنی،رز سرخی کنارش بگذاری
به حیاط بروی و سینی قهوه را روی میز چوبی داخل حیاط بگذاری
چند دقیقه زمان برای خنک شدن قهوه مجال خوبی است برای تماشای حیاط
حیاطی که زمستان وجودش را سرپا سفید کرده و زمین جامه سپیدی بر تن کرده که ارمغان آسمان است و گنجشکی مدام نوک بر زمین میکوبد تا اذوقه ای برای شب سردش پیدا کند
کنار میز می آیی و صندلی چوبی را بیرون میکشی و به خودت تعارف میکنی
مینشینی و فنجان را در دست میگیری گرمایش چه عاشقانه دستانت را در آغوش میکشد
چند بار بو میکشی انقدر عمیق که عطر تلخ اما شیرینش تا ته قلبت سفر میکند
قلپی از ان مینوشی وهمزمان لپ های یخ زده ات شل میشود و وا میرود و انقدر حس شیرینی پیدا میکنی که تا ته فنجان را هورت میکشی
حال شاخه گل را سمت خودت میگیری و به خودت میگوی بفرمایید من من تورا عاشقانه دوست دارم ...
و می ایستی و دوباره به تماشای حیات زمان را میگذرانی و همان گنجشک کوچک به چشمت میخورد که هنوز دست از تلاش بر نداشته ،روحی تازه در بدنت رخنه میکند و جانی دروباره میگیری
صندلی را سرجایش میگذاری و میروی تا زندگی ات را باعشق بیشتر ادامه دهی...
اری !!گاهی باید به زبان بیاوری که عاشق خودت هستی گاهی باید خودت را به کافه شلوغ شهر دعوت کنی به خودت رز سرخی هدیه کنی و بگویی که ارزش تو بیش از اینهاست ....