خیلی وقتا به این فکر میکنم که نهایتِ تفاوتِ من با یه آدمِ دیگه که ساکن این کرهی خاکیه اینه که اون توی یه خونهی مجلل با خَدَم و حَشَم زندگی میکنه در حالیکه صبحها با لبخند خانوادهش رو به رو میشه و یه کم بعد در محل کارِش با پیشوند دکتر، مهندس، رئیس و ... خطاب میشه. دوستانش بهش وفادارن چون وفادار بودن بهش منفعت داره براشون و احتمالا چندتایی رفیق گرمابه و گلستان داره. هر کاری بخواد انجام میده. هیچ وقت حساب بانکیش خالی نمیشه. پول براش قدرت آورده و جایگاه اجتماعی براش محبوبیت و ...
و همهی اینا مگه چهقدر بزرگه؟ و چهقدر اهمیت داره؟
بعد از فکر کردن به همهی گزینههای روی میز و زیرِ میزِ زندگی، یه "که چی؟"ِ گُنده میاد توی جمجمهم.