شوهر من.. معشوق من...محمدرضای من...دیدم تو را وقتی چادر عروسم راسرکردم..همان چادر ک تبرک پسر جدم موسی بن جعفر هست...که نگاههایت به سویم میدوید...به قرارگاه عاشقیم با الله رسیدم و بر خرمن سبز یشمی سجاده ی سیدیامان نشستم...دستانم را به آسمان کردم و چشمانم را به سوی معبودم دوختم...دیدمت که آمدی و به سویم پروازکردی...آخ چه زیبامیشوی وقتی لبخند زیبایت نقش میکند بر خرمن ریش و سبیلت...دلم را میکنی از جایش و در مشت خود میگذاری...سرم را که در آغوش کشیدی تپش قلب بیقرارت جان در من دمید برای بار هزارمین هزاره...
همین چندساعت پیش نشسته بودم روبرویت...نگاه های دزدانه ات را میدیدم و دلبری میکردم برایت..آقاجان..حواسم پی تیرهای دوچشمان زیبایت هست..که در فضای نیمه تاریک برق نگاهت به سان ستاره ای از پهنای آسمان کویر،میدرخشید و دیدگانم را روشن میکرد..چه دلبری کرردم با چین پایین لباسم...
آری جانم..دیده گانم همه به سمت توست خدای من در خانه ام..حتی اگر چشمانم را از تیررس نگاه های عاشقانهات بدزدم...دیدگانم همه حال تو رامیکاود...بلند شدم..دیدمت که تا نگاهم به نگاهت افتاد..دستانت را از هم باز کردی و مرا بار دیگر به آغوش سرزمین میان بازوانت فرا خواندی...چه آرامشیست این سرزمین..آخ که بهشت است این سرزمین....
ووقتی داشتم شربت زعفران درست میکرردم..یک تکه از یخ قالب را برداشتم..همان که غنچه گل رز چشمک.میزد درونش..با دانه های خاکشیر و تخم شربتی..ک مانند بذرهای عشقمان به هم، دانه دانه آب میشدند تا دوباره گوارای جان و تنت شود....حضرت یارم...چاشنی عشق را با غنچه ی گل محمدی آمیختهام...بنوش که گوارا باد برتو این عشق پاک خداوندی....
و اکنون ازمیان سرزمین پهناور سینه ات..جایی میان بازوان ستبرت..دست به قلم شدم..چون قلبم از شدت عشق تو بیقراری میکند..ثبت کردم که بماند بر پهنای جهان مجازی نیز،..عشق حقیقیمان..
و فرزندانمان جوهرهی عشقمان را به ارث برند.. ♥😍💋🙈🙊