یعنی تا از سرکار میومد اول میرفت پیش مادرش اکثر اوقات غذاشو اونجا میخورد منم اینجا تنها میموندم با غذایی که پخته بودم.هی همو بغل میکردن پیش من ماچ ماچی میکردن و مادرش نگاههای معنی دار میکرد به من.یعنی ما هروقت خونشون بودیم شوهرم لای میمیهای مادرش بود😑مادرش منو رقیب خودش میدید.هی تیکه مینداخت.دادمیزد سرم میگفت پسرمو از من جداکردی بردی.پسرم عادت داشت کنار من بخوابه🤕حالا ما طبقه بالاشیم هاااا.
منم شدم مثل شوهرم.مادرشو ماچ ماچی میکردم.براش کادوهای قشنگ میگرفتم.باهاش بگو بخند میکردم.درسته که مادرش منو نمیپذیرفت ولی من سعی میکردم دلشو بدست بیارم.میرفتیم بیرون همه از جلو میرفتن من میموندم دست مادرشو میگرفتم عقب نمونه.هرقدر هم کار داشته باشم روزی یه بار میرم میگم اومدم بهت سربزنم حالتو بپرسم.دیگه من بیشتر از شوهرم بهش نزدیک شدم.دیگه کم کم لوسبازیهاشون از بین رفت..شوهرم دیگه کاریش نداره.تا دعوت نکنن نمیره خونشون غذا بخوره.توجمع من مادرشو بیشتر از شوهرم تحویل میگیرم و خلاصه که خودمو این وسط جا کردم 😅😅😅هرچی بیشتر از مادرش فاصله بگیری بیشتر از شوهرت دور میشی.