سلام
من یه دختر بودم مثل باقی دخترا که هزار تا آرزو دارن.بچه تودار و زرنگی بودم ،تا رسیدم به نوجوانی ۱۳ سالم که شدوقتی از مدرسه برمی گشتم پسر همسایمون رو هر از گاهی می دیدم که باعث شد یک دل نه صد دل عاشقش بشم .اون موقع ها مثل الان نبود که راحت دوست بشیم و حرف بزنیم .عاشقی ما محدود میشد به نگاه های یواشکی وقتی اون داشت با دوستاش تو کوچه فوتبال بازی میکرد و منم به بهونه حرف زدن با دختر همسایه دم در با چادر گل گلی وامیستادم و یواشکی نگاش میکردم و اونم گاهی دور از چشم بقیه یک لبخند ملیح تحویلم میداد.اسمش وحید بود.زیاد نمی تونستم ببینمش چون یک شهر دیگه درس میخوند و فقط تعطیلات میدیدمش ولی تموم دلخوشیم رسیدن اون تعطیلات بود نگاههای از راه دور من و وحید.یکی از فامیلاشون بامن همکلاس بود و بهم گفته بود که اونم دوستم داره.گذشت و گذشت تا رسیدیم تا هجده سالگی هر دومون کنکور دادیم و وحید مهندسی قبول شد و من هیچی😓 اون رفت یک شهر دور و دلم رو با خودش برد. سال بعد دوباره کنکور دادم واسه انتخاب رشته مامانم ازش خواست که کمکم کنه آخه تابستون اومده بود شهرمون وقتی اومد خونمون بعد اینکه کمی حرف زدیم گفت دوستت دارم ،وای این تنها جمله ای بود که تو اون سالها منتظر شنیدنش بودم.بالاخره جواب انتخاب رشتم اومد و منم قبول شدم .یکسال باهم تلفنی حرف میزدیم و فقط یکبار باهم بیرون رفتیم بعد اون یکسال کم کم تلفن کردنش کمتر و کمتر شد تا حدود یکماهی ازش بیخبر بودم .تااینکه به واسطه کسی شماره خوابگاه دانشجویی که بود رو پیدا کردم. وقتی بهش زنگ زدم گفتم کجایی؟ نگرانت شدم!! در جوابم گفت: مریض بودم و بیمارستان بستری بودم کلی قربون صدقش رفتم و گوشی رو قطع کردم .بعد اون چند باری زنگ زدم ولی به سردی جوابم و میداد تا اینکه یه روز پشت تلفن گفت من مشغول یک پروژه هستم که خیلی وقتم رو میگیره واسه همین بهت زنگ نمی زنم تو بهتره به درسات برسی.
بعد تقریبا یکی دو ماه با دختر همسایمون تو خونمون مشغول حرف زدن بودیم که گفت مامانش اینا رفتن مراسم .پرسیدم مجلس کی ؟گفت: بله برون آقا وحید.وااااای دنیا رو سرم خراب شد.کارم شده بود فقط گریه و گریه.اونجا بود که فهمیدم پروژه ی آقا وحید تور کردن همکلاسی پولدار و کارخونه دارش بوده.عکسشو آتیش زدم و به حال خودم که هفت سال عاشقانه دوستش داشتم اشک ریختم.وحید خیلی نامرد بود حتی به خودش زحمت نداد که برام توضیح بده و کات کنه بعد سراغ عشق جدیدش بره سعی کردم فراموشش کنم.😭😭😭سال آخر دانشگاه بودم که تو یک مهمونی یک پسر خیلی محجوب و سر به زیر رو دیدم که چشمای قشنگ و معصومی داشت .با دیدن چشاش قلبم شروع کرد به تپیدن.باورم نمی شد بعد قضیه وحید دوباره عاشق شدم اونم عشق در یک نگاه.بعد اون مهمونی با یکی از اقوام در موردش صحبت کردم که کی هست و چه چشمای قشنگی داره.فهمیدم اسمش آرش .اون فامیلمان هم درسته حرفم و برده بود و گذاشته بود کف دست آرش.بعد اون یک روز بهم زنگ زد و خودش رو معرفی کرد و به شوخی گفت شنیدم از چشام خوشت اومده میخوای دوباره همو ببینیم تا خوب چشامو ببینی😊بهش گفتم نه هرکی گفته دروغ گفته دیگه مزاحم نشو.انقدر زنگ زد و زنگ زد تا بالاخره باهم دوست شدیم.آرش دوست داشتنی ترین پسری بود که به عمرم دیدم .مظلوم و زیبا و مهربون.
بعد شش ماه که از دوستیمون گذشت بهم پیشنهاد ازدواج داد و گفت تو یک فرشته ای که خدا نصیبم کرده .باهم ازدواج کردیم و یه زندگی عاشقانه رو شروع کردیم.اون بهترین مرد دنیا و من خوشبخترین زن دنیا بودم.تا اینکه بعد دوسال من دختر کوچولو م باردارشدم و زندگی داشت روی خوشش رو به ما نشون میداد که یک روز سر یک قضیه ای باهم شدید بحثمون شد و قهر کردیم و اون از خونه بیرون رفت .
بعد اون برام خبر آوردن که تصادف کرده و همونجا فوت شده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اون روز آخرین دیدارمون بود و من لعنتی با قهر ازش جدا شدم و تا آخر عمرم حسرت یه بار دیگه دیدنش به دلم میمونه و عذاب وجدان اون قهر کذایی😔😔😔😔.از حال اون روزام نگم.که خدا نصیب دشمنم هم نکنه.دخترم به دنیا اومد و وقتی دوسالش شدبه خاطر اون با برادر شوهرم ازدواج کردم.فکر میکردم زندگی خوبی واسه دخترم میسازم . و اون کنار عموش امنیت داره .ولی نمیدونستم که روزگار سر ناسازگاری داره باهام.الان با اینکه رفتار همسرم با دخترم خیلی خوبه ولی من واسش نقش یک عابر بانک رو دارم که که تموم زنونگیمو فراموش کردم و فقط به فکر اینم که کار کنم اجاره خونه عقب نیوفته.پول قبضها پرداخت شه.چکهایی که واسه مدرسه دخترم میدم پاس بشه .برنج و گوشت خونه تموم نشه.اینم از زندگی من که که حتی تو عاشق شدن و عاشقانه زندگی کردن هم شانس نداشتم.قدر تک تک لحظات زندگی تون رو بدونید. 🌹🌹🌹