بچه ها من خیلی اختلافات عمیقی از اول با خانواده شوهرم داشتم. یعنی اونا داشتن. اینقدر بگم که دو تا جاری قبل از من به خاطر مادرشوهر طلاق گرفتن و حتی یکیشون یه بچه داره
چند شب پیش دیگه زنگ زدن و دعوت کردن رفتیم. بعد مادر شوهرم از همون اول گیر داد و چن تا تیکع به من انداخت که واییی چاق شدیو به پسر من رژیم میدی و خودت نمیگیری و ...
چند شب پیش دیگه زنگ زدن و دعوت کردن رفتیم. بعد مادر شوهرم از همون اول گیر داد و چن تا تیکع به من انداخت که واییی چاق شدیو به پسر من رژیم میدی و خودت نمیگیری و ...
اینم بگم من تنبلی تخمدان دارم متوجه نبودم وزنم رفته بود بالا . از وقتی فهمیدم 17 کیلو کم کردم. از آخرین باری هم که مادرشوهر منو دیده هفت کیلو کم کردم بعد هم شوهرم بسیاررر پرخور ولی لاغره
طناز جان شوهرم از خانوادش کملا جداست و ما زندگی خیلی خوبی داریم. از اول راجع به این موضوعات صحبت کرد و تمام برنامشو گفت. الانم که مادرشوهرم زورش میاد دقیقا به خاطر اینه که شوهرم زندگی و خونواده خودشو داره شوهرم خودش بهشون سر میزنه ولی قاطی نمیشه
نشستیم سر سفره من تو بشقاب خودم داشتم به پسرم غذا میدادم و در عین حال داشتم با پدر شوهرم راجع به کله پاچه حرف میزدم که براش خوب نست و نخوره تو این سن پدرشوهرم آدم بسیارررر نازنینیه و همدیگه رو خیلی دوست داریم
اینجور وقتها خیلی رک اما مودبانه جواب بده وگرنه فکر میکنن جواب نداری چون خودت قبول داری حرفاشونو خیلی رک باید میفتی من تو این ینم هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم در مورد ظاهر آدمها چه بد چه خوب اظهار نظر کنم کلا اهل دل شکوندن نیستم آدم باید جملات پر انرژی استفاده کنه همینو باید میگفتی چون ایشون بی ادبانه با شما برخورد کرده
من خیلی آروم گفتم من حواسم هست دوباره گفت اره حواستو جمع کن چه خبره اینقدررررر... دیگه از زور عصبانیت گوشام نمیشنید باور کنین یه لقمه هم نخوردم از جام پاشدم دستای بچه رو شستم
و نشستم رو مبل پدر و شوهرم هم ناراحت شدن و کسی چیزی نگفت دست به چیزی هم نزدم. یه ربع ساعتی نشستیم و گفتم بریم حالا هی اصرار که بمونین من دیگه جواب ندادن یعنی بغض داشت خفم میکرد میترسیدم اشکم دربیاد با پدرش خداحافظی کردم و کفش پوشیدم که مادرش به طعنه گفت خیلیییییی زحمت کشیدی و جواب ندادن و سوار شدیم و برگشتیم