من یه خونه خرابه سر کوچمون بود پنجرههاش (آشپزخونه و اتاق خواب) رو به کوچه باز میشد طوری که از بیرون راحت داخل خونه دیده میشد دقیقا روبروی پنجره اتاق خواب یه لکه بزرگ خون بود انگار از بیرون شلیک شده باشه دم انقلاب یه خونواده کشته شده بودن اونجا چند بار دم غروبها پشت پنجره طبقه دومش یه نفر و میدیدن
حیاطش همیشه درختانش سبز بود با اینکه کسی آب نمیداد بهشون
یه روز من کنجکاویم گل کرد رفتم دم آشپزخونهاش چون تا حال و اتاقهای ته ساختمون دیده میشد میخواستم ببینم چخبره تو خونه سرمو یکم بردم داخل یه گربهای بود خف کشید یهو تبدیل شد به یه چیز سیاه رنگ به طرفم پرید
بعد از اون دو تا بچه توپشون میوفته تو اون خونه و گم میشن
بعد این اتفاق در و پنجره های خونه رو تیغه آجری میکشن
دقیقا یه خونه دیگه هم روبروی این خونه بود همینجوری قدیمی با همین مشخصات حیاط پر درخت و... ولی هیچ پنجرهای نداشت فقط گاهی صدا از داخلش میومد
یه سری میگن کار معتادها بوده بردن فروختنشون
ولی اون چیزی که دیدم و بعد ۱۲ سال از یادم نمیره میدونم دروغ نیست