میگفت من خیلی چیزا از تو هنوز سهمم نشده
با فک منقبض و دندونای رو هم افتاده و رگ های برجسته رو گردن و پیشونی لب زد ؛نه که سهمم نباشه ها
به سرتا پام اشاره کرد و گفت؛همه چیت مال منه ،همه چیت که میگم یعنی نفسات یعنی نگاهت یعنی چیزایی که حتی اگه توشون حق دخالتی نباید داشته باشم میفهمی؟
دلم نمیخواست جواب بدم
گفت؛پس از من نخواه با شنیدن یه نمیخامت از جانب تویی که زدی به اینجام
و محکم با کف دست زد وسط سینش و بنظرم یکم زیادی پرخاشگر شده ؟
و ادامه داد؛حالا میخای بری ،ازت بگذرم
گفتم من نیومدم که بخوام برم ،تو دستمو گرفتی گفتی بشین اینجا مگه نه؟مگه نگفتی بشین وسط زندگیم حتی اگه دلت نمیخواد،گفتی کاری میکنم عاشقم شی مگه نه؟شدم؟
نگاهش نه تنها عصبی بود بلکه مظلوم بود مثل پدری که بچه اشو از دست داده
پاشدم که برم که دستمو گرفت و به شونه هام فشاری اورد و صورتشو نزدیک صورتم کرد و بنظرم نفس کشیدم میون عطر نفساش چقدر سخت بود
گفت؛حالام میگم بشین ،همون جای قبلی،درست وسط ترین نقطه زندگیم
انگار حرفام غرورشو خدشه دار کرد که سرشو انداخت پایین و گفت؛اره نتونستم ،منی که ادعام گوش فلکو کر کرد نتونستم،من اشغالی که توی لعتیو بیخ تا بیخ میخوام نتونستم
نگاهشو کشید تو نگاهم و چرا قلبم محکم میکوبید که از ترس شنیدن صداش چشمای پر ابمو انداختم به لباسم که مبادا ابرومو به باد بده؟
چرا نمیفهمیدم چی میگه؟
انگشتشو کشید به صورتم و گفت؛دوست داشتنم اذیتت میکنه میدونم،اما گریه نکن،بزار یه بار دیگه امتحان کنم،بازم مال من باش و بزار داشته باشمت
رو زانوهاش نشست و کف دستاش رو پاهام بود و با سر پایین افتاده و صدای خش دار گفت:من تاب ندارم ببینم دیگه ندارمت
من چرا نفس نمیکشیدم؟
گفت:من میمیرم بخدا میمیرم
انگار اونم حس کرد من دارم زیر این حجم از خواستن خفه میشم که با اون حال نزار دستای داغشو مهمون صورتم کرد و چه قاب قشنگی بود نه؟
گفت:خوبی؟بیا ،بیا اصلا بهش فکر نکن ،بزار چند روز چند ماه بعد فکراتو کن باشه؟
محکم بغلش کردم و این هق هق اصلا در شان من نبود که دم گوشش گفتم؛نیاز به فکر ندارم،من مال توام
و کی گفته ادم برای پرواز به بال نیاز دارد؟
ژینا.ع