دیروزرفتم خونه مادرشوهرم.
دلم درد گرفته بود بهش گفتم عرق نعناداری بهم بدی..گفت ندارم تموم شده
غروبش برادرشوهرم ازسرکاراومددید حالم خوب نیست .گفت جیشده .گفتم دلدرد دارم . رفت تواشپزخونه واومدبیرون دیدم شیشه عرق نعنا دستشه اورد گفت خب عرق نعنابخورخوبه
مادرشوهرم رنگ دادورنگ گرفت فکرنمیکرداینحوری لو بره
از دیروزتاحالا اعصابم داغونه .اخه یک عرق نعنا چی بود که به من نداد