
میای دستتو بگیرم ببرم ته اون دره همیشگی که وقتی از خودمم خستم و از عالم و ادم و خاص و عام زده میرم اونجا؟میای بریم نوک نوکش لبه اون درخت سنوبرش بشینیم و باهم تو سکوت مطلق گوش بسپاریم به اون شرشر اب های ارومی که اگه همین لحظه پرت شیم پایین تمام استخون هامونو خرد و خاکشیر میکنه؟میای زل بزنیم به بی نهایت و اون همه سبزی که من ازش نفرت دارم؟یا برای هزارمین بار زمزمه کنم دلم میخواد یه شبو صبح کنم توی اون کلبه ی زیادی کاریزماتیک؟نق بزنم و بگم که میخوام یه شب زمستونی در حالی که سرما تا مغز استخوانمم نفوذ کرده دم اون رودخونه هیزومارو رو هم سوار کنم و سیب زمینی زغالی مهمونم کنی و یه حالی به بدنمون بدیم؟اون شبو تا صبح نزارم بخوابی و بهم بگی تا من هستم غمت نباشه؟یا اینقدر محکم جسممو به اغوش بکشی که صبحش بوی عطرت تو لباسم حس شه؟اصلا اگه از غرغرام خسته میشی قول میدم حرفی نزنم!میای؟
ژینا.ع
#دلی💛