
میدانی شب حضور پر رنگ تو را میخواهد درست مانند ماه که همیشه در دلش چمباتمه زده و به تماشای من و تو نشسته است دلبرک،گاهی از غصه کم و کم میشود انگار که درد دوری معشوقش بر ان چیره شده و ذره ذره دارد گوشت های تنش را اب میکند و گاهی انقدر جان میگیرد که انگار نوید رسیدن عزیزش را میشنود .
برای همین همیشه تو را به ماه تشبیه میکنم،میدانی درست مثل خودش حتی وقت هایی هم که بی جان میشوی چیزی از زیبایی ات کم نمیشود و ادم میخواهد ساعت ها در گوشه ای از تراس زانوهایش را به اغوش بکشد و زل بزند به ان همه زیبایی ازدحام کرده در یک نفر و همیشه از مدهوش شدنش و قهوه های یخ کرده اش تاسف بخورد.برای تمام مدتی که پنهان میشوی لابه لای ابرهای سیاه غمگین شود و گاهی برای این بازی گوشی هایت لبخند ملیحی بر لب بزند
میدانی تو بی مانندی،و چیزی به غیر از ماه به ذهن درمانده ام خطور نمیکند که تو را نظیرش بیابم ،که اگر بیابم بی انصافی کرده ام و من انسان بی انصافی نیستم ،حداقل برای تو•
ژینا،ع