دیروز شوهرم بعد ماهها ماشین رو گذاشت برای من رفتیم با خاهرم خونه مامانم
بعدظهر شوهرم گفت بیایین مزرعه دنبال من دیگه رفتیم دنبال اون
رسیدم خونه دیدم مادرشوهرم زنگ میزنه
اینم بگم مادرشوهرممم هرروززز میره روستا یعنی هیچ وقت خونه نیس دیدم زنگ میزنه بهم از این به بعد هر جا خاستیی بری منم ببر مگه من کولت سوار میشم گفتم من خونه مامانم بود نه تو دروغ میگی تو دروغگویی هپیشه میگردی منو نمیبری با نهایت پررویی
بعد داشتم خفه میشدم برگشتم خونه زنگ زدم بهش
گفتم اولا من دروغگو نیستم واقعا رفته بودیم ثانیا دلت گردش میخاد با بچه هات برو من دست فرمانم خوب نیس چیزست میشع بچه هات منو ول نمیکنن
بعدش مگه من علم غیب دارم از کجا بدونم خونه ای تو تو اگه بهم نگی منو ببر از کجا بدونم
برگشته میگ چطور هررزو خاهرتو میگردونی در حالی ک خدا شاهده من پنج اه ماشین دستم نگرفتم
قط کردم زنگ زدم خاهرشوهرم تمام ماجرارو بهش گفتم
اونم خ ناراحت شد زنگ زد مادرش کلی حرف بارش کرد و ازم هزاران بار معذرت خاهی کرد گفت من خودمم باشم ناراحت میشم سابد تو دوی نداری اونو بگردونی اصلاااا
خوب حال ماددشو گرفته بود
بخدا میگف ببر منو ناراحت نمیشم ولی انگار مجبورم با خودم بگردونم من بعد ماهها رفتم با خاهرم بیرون انقدررر پررو هست بخدا جاریمو روانی کرده نمیزاره زن و شوهر تنها برن بیرون
هشتاد سالشهانگار نو عروسه خانوم
خاهر شوهرم گفت شاید این کار مادرم دعوا بین تو و شوهرت میشد خیلی خانم خوبیه