دخترا
داشتیم میرفتیم داداشم شک کرده بود که نزدیک خونه ی دوستش بودیم ولی چیزی نمیگفت همش به من نگاه میکرد ولی باز هم ساکت بود
توی مجلس هم میترسید ولی از قیافش معلوم بود بدش نیومده
بعدشم با اجازه ی مادر عروس خانوم رفتن باهم صحبت کردن و قیافشون خوشحال بود بعد از اینکه صحبشون رو کردن تقریبا داشتیم پامیشدیم بیایم که برادر عروس خانوم برگشتن خونه مارو دید اصلا جا خورد بعدم مادرشو صدا کرد و باهم صحبت کردن اومد نشست ولی اخم هاش توهم بود و هیچی نمیگفت
مادر عروس خانوم به دخترش گفت شمارتو و بده به آقا مهدی برادرش برگشت گفت نه خودم بهش میدم 😂😂😂
داداشم که کلا سرش رو زمین بود فکرکنم یخورده میترسید ها🤣
بعدشم قرار گذاشتیم که جلسه ی دوم رو با اجازه ای پدر عروس خانوم عروس و داماد باهم برن بیرون صحبت کنن
اومدیم خونه هم از برادرم پرسیدم دختر رو پسندیدی گفت آره خیلی دختر خوبی بود 🤩🤩
گفتم چجوری صحبت کردی اونم ازت خوشش اومد میگف فکر کنم ولی خیلی خوش خنده بود و به دلم نشست
حالا دیگه عروس و نمیدونم که چی جواب و بده
فقط دعا کنین برادرش سنگ ندازه