همه چیزایی که از رمان یادم میاد اینا هست
دختره با خواهرش یا دختر عموش یا دختر خالش زندگی میکرد و خبری از پدر و مادرش نبود
عتشق پسری شده بود که پدرش از این جاجی بازاری ها بود که حجره فرش داشت
پسره هم عاشق دختر بود و دور از چشم خانواده رابطه داشتن
یه ماجرایی بین گذشته این دختر با پدر پسره بود که پدره نمیگذاشت پسرش با این دختر ازدواج کنه سر همین موضوع هم تو یه قسمت از رمان پسره بنزین ریخ رو خودش و فرشای پدرش
اولین قسمت رمان با ان شروع میشد که دختره فیلم رقصیدنش تو پارتی پخش شده بود( لباس نارنجی پوشیده بود😂رنگ لباس یادمه اسمش نه)
اخر رمان هم این طور تموم میشد که دختر چادر سر کرده بود با پسر رفتن بازار و وقتی پدره پسر دید اینا ازدواج کردن سکته رو زد ناقابل😂