میدونی غرق تو یه دنیای خیالی بودم ،دنیایی که مشابه اشو هیچ کجای دنیا ندیدم ،دنیایی پر از بدی پر از افکار غلط پر از چیزایی که اجازه دادم هر کسو ناکسی هر جور میخواد برداشت کنه اما خودمو انداختم جلوی اینه حقیقت اینکه دارم چه بلایی سر خودم میارم ،دارم برای کیا میجنگم،به کیا میگم همدم رفیق ،کیارو عزیز کردم برای خودم،از حسایی همدردیم گفتم و بارها میلیون ها خط نصیحت تایپ کردم و ممکن بود اونا به تمام اون نوشتع های من بارها خندیده باشن ،میدونی الان میفهمم ،عمیق تر از گذشته ،یه جور خاص فهمیدم ادمارو که کثیف ترین موجوداتن در عین معصوم بودن
و بنظرم هرکز کسی لایق محبت،عزیزت بودن و خوبی کردن نیست حتی ذره ای میدونی امشب چی دلم خواست؟اینکه یه روشنایی غظیمی که از این خوکای ادم نما نصیبم شدع رو از وجودم بکنم بندازم دور و بچپم تو سیاهی درون خودم
همه ادمای دورم که محدود بودن حتی رو بریزم دور و دوباره پناه ببرم به خودم و خودم !
من بارها بد شدم تو چشم همع ،بارها قضاوت ،قضاوتایی ک باعث شد عوق بزنم از حجم کثیفی یه ذهن
اما امیدوارم هرگز هیچ کجای دنیا دیگ با اون ادما روبرو نشم
صرفا جهت یاداوری به خودم و یه تلنگر به خودم و کسایی ک دوستار دنبال کردن منم باشن
خوشحالم که الان وجودم قبر کسایی شد ک روزی حس میکردم میتونم ذره ای اعتماد کنم
خدانگه دار🤍