شوهرِ من..دلداده ی من...دیشب جشن تولدت بود...و چه شبی بود..چه عاشقانه بود وقتی تک تک بادکنکها رو دیوار پشت کاناپه میچیدم...شمع خوشگل ست لاکچری رو با عدد سالت که تاج خوشگل روشونه..دونه دونه رو کیک تولدت میذاشتم..درحالیکه ساحلی بندی صورتی با دامن پف دار که اونشب تو تجریش برام خریدی تنم بود..موهام یک طرف شونه م ریخته بود و با لبخند خاطرات شیرین این چهار سال عاشقیمونو مرور میکردم...شمع های کوچیکو جای جای خونه روشن کردم و رفتم اماده شم لباس مجلسی که اولین مهمونی خونوادگیت پوشیدم،تنم کردم..خودمو آراستم و یکی از عطرهای خوشبویی ک برام کادو دادی، چند پیس به گردنم و موهام زدمو تند تند رفتم آشپزخونه...زیر غذارو کم کردمو چراغارو خاموش...رفتم رو کاناپه نشستم تاصدای پاهات و کلید انداختنت بپیچه تو سکوت زیبای دلنشین خونه...
اخه..امشب هم قراره به یکی از زیباترین شبهامون ختم شه... قلبم درسینه بیقراری میکرد تا دوباره و دوباره اون جمله دوکلمه ای روشنیدم..بارها و بارها...و.رسیدیم به خیمه ی یکی شدنمان...آری...این است عشق واقعی... وقتی مرا با شیره وجودت سیراب میکنی درحالیکه چشمانت در تک تک چشمانم جولان میدهد..مانند سوار بر اسبی که از فتح عاشقانه ی خود غرق لذت است.. و ان هنگام که جمله ی عاشقتم را مهر بر لبهانم میکنی....
خدا را شاکرم که در زندگی تورا قسمتم کرد..که با عاشقانه هایت مرا وارد دنیای زنانگی کردی..دنیایی که در آن ملکه ی تو هستم..و مرا انتخاب کردی..لایق دانستی..برای عاشقی کردن..
دوستت دارم محمدرضای من...محمدم...رضای من...🙊🙈💍😍🌹🥺🤭