خواب دیدم عازم سفر بودم با خانواده ی شوهرم سوار ماشین که شدم متوجه شدم همسر و برادر شوهرم مشروب خوردن بحث کردم و پسر کوچولوم وخیلییییی محکم بغل کردم سردش نشه و رفتم
خیلی سرد بود برف میومد اوناهم دنبالم نیومدن رفتم تو یه درمونگاه هر دری باز میکردم میگفتم قفل نباشه یاخدا خیلی سرده
و در باز میشد قفل نداشت
یهو رفتم چندسال بعد و یه دختر بزرگ داشتم(واقعیت دختر ندارم) پسرم بزرگ شده بود و خبری از شوهرم نبود و عروسی دخترم بود دم ارایشگاه اومده بودن دنبال دخترم... لباس سفید تنش نبود شوهرشم خیلییی پولدار بود
پدر داماد میدونست شوهر ندارم بهم پیشنهاد ازدواج داد منم حوصله نداشتم انگار که هنوز تو فکر شوهر خودم بودم ک بعد چندسال هنوز نیومده دنبالم رفتم یه طبقه بالایی و عکس شوهرمو به چندنفر نشون دادم گفتم اینو نمیشناسید گفتن نه و گریه میکردم.... ببخشید طولانی شد با جزئیات گفتم