2777
2789
عنوان

غربت و تنهایی

725 بازدید | 13 پست

سلام 4  ساله ازدواج کردم باعشق ازدواج کردم اومدم اصفهان و تو روستا و تو غربت زندگی میکنم خیلی احساس تنهایی میکنم خونوادم پیشم نیستن خونواده شوهرمم انقده سردن که نرفتنم اونجا بهتره.شوهرم راننده ماشین سنگینه.کلا در ماه 5 روزم نیست خونه.بعضی وقتا حس میکنم تبعید شدم یا زندونی هستم نه بیرون میتونم برم نه خونه کسی فقط و فقط تو خونه گاهی وقتا پشیمون میشم از انتخابم 

ای که خوانده ای مرا  راه نشانم بده

من برای دخترم که امسال کنکوریه خیلی آکادمی‌ها رو بررسی کردم، آکادمی مهر رو هم دیدم، چیزی که برام جالب بود تعداد زیاد رتبه‌های برترشه. ظاهراً رکورددار بیشترین تعداد رتبه‌های برتر کشوره.

گفتم اینجا هم معرفی کنم شاید به درد مامان‌هایی بخوره که بچه‌شون کنکوریه 🌱

mehredu.com

خب چرا نمیری بیروونی جایی دوست پیدا کنی 

🧿سرانجام به حکمت اتفاقات زندگی پی میبرید پس فعلاً به سردرگمی ها بخند از میان اشک ها لبخند بزن و همواره به خودت یادآوری کن پشت هر حادثه قطعا دلیلی نهفته است 🧿

اشتباه محضه ازدواج تو غربت . خیلیا یکی دوسال اول داغن متوجه نمیشن ولی بعدا حسابی پشیمون میشن

1400/1/18 دومین فندوق مامان خوش اومدی تو دلم ... 1400/4/9 هلنا قشنگ من دخمل نازم .... یه مامان شاد و پر انرژی که جز شادی و خوشحالی و آرامش پسرم چیز دیگه ای مهم نیست ... خونه بهم ریخته مرتب میشه چای سرد شده رو میشه عوض کرد غذای یخ کرده رو میشه داغش کرد ظرفای نشسته بالاخره شسته میشن اما هیچوقت بچه هامون دیگه ۱ساله یا ۲ساله یا ۳ساله یا ........‌ نمیشن پس از لحظه به لحظه بزرگ شدنش لذت میبرم و سخت نمیگیرم ... پسر کوچولوی من مامان عاشقته  

منو شوهرم و بچم سالهاست تواین شهر تنهاییم شوهرم صبح تا ۱۲ شب سرکاره منم با بچم همیشه خونه هستم خیلی وقتها میگم کاش بچه نداشتم راحتر بودم چون بچه رو سرگرم کردن سخته من اگه تنها بودم میرفتم پیاده روی کتاب میخوندم میرفتم فنی حرفه ای یه حرفه ای یادمیگرفتم ولی بچم نمیزاره من هیچکاری کنم بیرون هم نمیاد میگه خسته میشم ازوقتی بچم به دنیا اومده من عین زندانی شدم صبح تا شب دم پنجره بیرون رو نگاه میکنم حیاط هم نداریم بریم تو حیاط یه هوایی بخوریم. پارک هم دوست نداره .غروب هوا خوبه دوست دارم غروبا برم بیرون قدم بزنم اما بچم میگه نمیام یه موقع هم بیاد خسته میشه منم عذاب وحدان میگیرم میگم چه غلطی کردم اومدیم بیرون . هوا هم گرمه . مجبوریم بشینیم خونه هیچکسو ندارم هیچ جا هم نمیریم بین همسایه هامون ما تنها کسی هستیم که غریبیم و بیکس. اونا هروز و هرثانیه میرن و میان ولی ما عین زندانی عین قرنطینه ای تو خونه نشستیم کرونا اوضاع رو بدترکرده من دیگه امیدی ندارم . دیگه دارم میپذیرم همینه که هست کارای نمیشه کرد افسرده شدم الان یه منجی هم بیاد بخواد منو از این اوضاع دربیاره نمیتونه چون دیگه روحم داغونه حوصله هم ندارم عین پیر زنا انگار عمرمو کردم منتظرم کی میمیرم 

منو شوهرم و بچم سالهاست تواین شهر تنهاییم شوهرم صبح تا ۱۲ شب سرکاره منم با بچم همیشه خونه هستم خیلی ...

درکت میکنم با عمق وجودم چون همدردیم.ولی شما اگه اون بیرونو میتونی بری من نمیتونم چون تو روستا کجا برم همه سرشون تو زندگی همدیگس و اینجا انقده سردن ک نرم بهتره.

ای که خوانده ای مرا  راه نشانم بده
تو خونه یه هنری یاد بگیر بافتنی یا خیاطی الان به کمک  اینترنت میتونی همه چیز رایگان یاد میگیری

همه کاری بلدم ولی بچم یه سالشه نمیزاره 

ای که خوانده ای مرا  راه نشانم بده
وای چه سسسختتت  نمیشه برید پیش خانواده ات؟کلا خونتون بره؟ یا بری سر کار؟

تو کرمانشاه ک سرمایه گذاری کسی نکرده کارخونه ایی باشه ک بار بخان شوهرم درامدش اینجا بهتره.کلا شرایطم جور نیس دارم افسرده میشم

ای که خوانده ای مرا  راه نشانم بده
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز