ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم تکلیفمان هم روشن می شد. ما با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی. ما و کارت پستال های ( سوختم خاکسترم را باد برد . بهترین دوستم مرا از یاد برد ) ما و شعرهای دوران مدرسه . اولین دست نوشته هایی که توی دفتر کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید.ما که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم .ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم.ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود .ما فقط یاد گرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم .و آن مرد ...هرکه می خواد باشد .مهم این است که داس دارد....
الزاما هر نظری محترم نیست، نظر و تفکر داعشی ها و نازی ها محترم نیست، اساسا احترام برای نظر نیست، نظرات یا معتبر هستند یا معتبر نیستند، یا اگر بخواییم مبتلا به نگاه سیاه و سفید نشیم و تقسیم بندی خودی و غیرخودی توی ذهن مون شکل نگیره که نظر خودی معتبر و غیرخودی نامعبتره؛ میگیم هر نظری به درجاتی معتبره. احترام مال صاحب نظره، پس آدما محترمن ولی نظرات الزاما محترم نیستن، نظرات یا معتبرن یا معتبر نیستن، یا درجاتی از اعتبار رو دارن🙌. البته گاها ممکنه خودم مبتلا به همون دیدگاه سیاه و سفید یا خودی و غیرخودی بشم 😕🤦🏻♀️. ممنون میشم برای حاجتم صلوات بفرستین 🙏🏻🩷