از ۱۳ سالگی دوستش داشتم پسر خالمه امو.حس میکردم اونم داره بهش ی پیام الکی دادم اونم جواب داد .گفت که اونم منو میخواسته. دنبال موقعیتش بود .هر روز زنگ پیام .حرف رفت آمد اما خاله ام مخالف بود همش میگفت نه تا این که بعد ۷ سال اومدن خواستگاری اونم ساعت ۱۱ شب .برام ی خواستگار غریبه اومده بود میخواستم بله بگم .اما اومد گفت من میخوام بابام ب ناچار از دست من گفت باشه از اول خیلی اذیت کردن از حلقه و لباس تا آرایشگاه همش میگفتن چه خبره .عروسی رو هی عقب مینداختن پول نداریم فامیلمون مرده .تو همه ی این شرایط با شوهرم کنار اومدم چون من انتخابش کرده بود اما الان راحت میگه برو .من نمیخواستمت حس میکنم اومده بود انتقام بگیره.اصلا براش مهم نیستم .دیگه .میگه چرا نزاشتی باردارت کنم تا راحت بریم سر خونه زندگیمون .الانم شدم زن زوری .موندم .دیگه