بعدشم گذاشت رفت بیرون. منم خونه رو به بدبختی جمع کردم.. حالم خیلی بد بود. اون خانومه هم قرار بود هشت بیاد نیومد منم خیلی استرس داشتم دست و پام میلرزید تو خونه تنها بودم.. ساعت ده شب اومد.. داشتم میمردم خدا شاهده.. گفت دراز بکش شلوارتو دربیار.. دوتا قرص تو واژنم گذاشت مردمو زنده شدم.. فقط زار میزدم.. 4 تا قرص هم زیر زبونی.. بهش گفتم سقط میشه گفت خیالت راحت.. بعدش که رفت تب و لرزم شروع شد