در یک شب از شب های زیبا خدا تورا در دستانمان قراررداد و مارو لایق تو دانست از ان پس تو به زندگیمان رنگ ومعناو مفهوم دادی...پسرمون دارا عشق زندگیه مامانو باباش یه مردادیه جذاب
به قول کافکا : بغلم کن ، بغلم کن که حرف زدن کافی نیست .... پناه میبرم به رویا ....از شر تمام واقعیت های تلخ ...نمیدانم رسیدن چیست،اما بی گمان مقصدی هست که همه وجودم به سمت آن جاری است...
من از دکتر رفتن وحشت دارم از سزارین هم وحشتناک میترسیدم که ب خاطر بریچ بودن بچه مجبور شدم که تا اخرش ب دکتره میگفتم من میترسم اخرشم کرونای وحشتناکی گرفتم دیگه بدتر شد