😞خب به خواهرم توجه میکرد ، بمن نه ، منم حساس تر شدم روز به روز حساسیتم بیشتر شد
تقریبا دوماه حال روحیم بد بود انگار ک حافظمو داشتم به دست میآوردم خاطراتی یادم میومد ک سالها زجر کشیدم تا فراموششون کردم
به شوهرم به خانوادم گفته بودم حال روحیم ی مدته خرابه کم مونده خودمو بکشم
کسی توجهی نکرد
دیگه منتظر کوچکترین تلنگری بودم تا کار خودمو بسازم
شوهرم سرم داد زد بعد من و جا گذاشت توی کوه(ی مسیری رو ) بعدم اومد خونه ظرفا و فرشا رو پرت کرد بعد رفت بالا خوابید هرچی گفتمش نیومد پایین
منم داغ کردم نفهمیدم چطور سم خوردم