ما خیلی ساده ایم اصلا متوجه رفتاراشون نبودیم.. یعنی خودمو مامانم.. گفتن بابابزرکگه مریضه نمیتونه بیاد ما هم باور کردیم حالا مریض بود ولی نه در اون حد چون چند ماه بعدش عروسی یه فایمل دیگشون بود بلند شدن همشون اومدن... خیلی از فامیلا و خاله ها گفتن ما نمیایم و درست نیست ونیمدن... ولی ما اصلا نفهمیدیم که اینا منظورشون چیه.. چه میدونم مامانم خیلی سادست هر کی هر چی بگه باور میکنه منم که خودم 20 سالم بیشتر نبود اصلا چیزی حالیم نبود .. الان که فیلمای عقدمو میبینم و قیافه مادرشوهرمو تازه میفهمم چه حسی داشته