زن های دیوانه عالمی دارند....
گاهی میان چله ی زمستان پیرهنی سرخ بر تن میکنند و با موهایی بافته برای گنجشک های سرما زده دانه می پاشند و اواز میخوانند...
گاهی روبه روی ایینه می ایستند ویک خط را برای چندمین بار میکشند وپاک میکنند تا به دلشان بچسبد....
گاهی دسته دسته گل هاس سرخ را میان اتاق پر پر میکنند و عطر زندگی را نفس میکشند....
و گاهی عاشق میشوند و گاهی فارغ.....
مادربزرگی میگفت...!
زنها وقتی کوه احساسشان می ریزد هرکدام به نوعی می شکنند....
بعضی تب میکنند....
بعضی لبهایشان را سرخ سرخ میکنند و لبخند میزنند....
بعضی سیگار میکشند....
بعضی به پاشنه ی کفش هایشان اضافه میکنند....
بعضی موهایشان را کوتاه میکنند و....
بعضی شاعر میشوند و مدام می خندند... !
و امروز....راس ساعت دلتنگی....میان لحظات پایانی پاییزی برفی...
زنی باگیسوان کوتاه ...تبدار... قدم میزند و تق تق کفشهایش حواس کوچه را پرت میکند، سیگار را بر لبهای سرخش گذاشته و کوچه ها را یکی پس از دیگری شعر می گوید و مدام لبخند میزند و گاه...."قهقهه"....