2777
2789

زن های دیوانه عالمی دارند....

گاهی میان چله ی زمستان پیرهنی سرخ بر تن میکنند و با موهایی بافته برای گنجشک های سرما زده دانه می پاشند و اواز میخوانند...

گاهی روبه روی ایینه می ایستند ویک خط را برای چندمین بار میکشند وپاک میکنند تا به دلشان بچسبد....

گاهی دسته دسته گل هاس سرخ را میان اتاق پر پر میکنند و عطر زندگی را نفس میکشند....

و گاهی عاشق میشوند و گاهی فارغ.....

مادربزرگی میگفت...!

زنها وقتی کوه احساسشان می ریزد هرکدام به نوعی می شکنند....

بعضی تب میکنند....

بعضی لبهایشان را سرخ سرخ میکنند و لبخند میزنند....

بعضی سیگار میکشند....

بعضی به پاشنه ی کفش هایشان اضافه میکنند....

بعضی موهایشان را کوتاه میکنند و....

بعضی شاعر میشوند و مدام می خندند...  !

و امروز....راس ساعت دلتنگی....میان لحظات پایانی پاییزی برفی...

زنی باگیسوان کوتاه ...تبدار... قدم میزند و تق تق کفشهایش حواس کوچه را پرت میکند، سیگار را بر لبهای سرخش گذاشته و کوچه ها را یکی پس از دیگری شعر می گوید و مدام لبخند میزند و گاه...."قهقهه"....



مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

وای موهای تنم سیخ شد خیلی زیبا بود

✍💎

بلدی
من را همینطور که هستم
دوست بداری؟
همینقدر آتش پاره و جیغ جیغو
همینقدر شیطان
همینقدر گستاخ و حاضر جواب
بلدی
همین"مــن" را دوست بداری...؟
بدون اینکه بخواهی تغیــیرش بدهی...؟
همین منِ فرفریِ گاهی شلخته را....
همین دختری که گاهی ریملش زیر چشمش میریزد
گاهی موهایش پریشان میشود
گاهی قلدر میشود
و یادش میرود دختـر است
اصلا بگو ببینم
میشود دوستش داشت
این "من"ِ دیوانه را
که گاهی صدایِ خنده اش گوشِ فلک را کر میکند
بلدی
وقتی بلند میخندد
پا به پایش بخندی؟
و نگـویی"هیـس زشته"؟
بلدی
کلِ شهر را کنارش قدم بزنی و
نگویی"خسته شدم"
بلدی
بلدی دوست داشتن را اصلا؟
بلدی وقت هایی که گریه میکند
چطور بغلش کنی؟
یا یکهو
وسط هیاهویِ جمعیت
روسری اش را کنار بزنی
و درِ گوشش بگویی
"دوستت دارم"؟
بلدی، تو بلدی من را همین طور که هستم دوست داشته باشی و من عاشق این مردانگی تو هستم ❤️
🌺🍂🌺

برقرار باشی مهربون    

لعنتی اند این خیابان ها ؛ وقتی که غروب پاییز باشد ، از خانه بیرون بزنی و زمان ؛ رأسِ دلتنگی ات بایستد ، دست توی جیبت ببری ، آسمان و ابرها و حال و هوای عاشقانه ی خیابان را ببینی و آه بکشی که چرا آنی که باید ، نیست ؟!
چرا نیست همان کسی که دوست داشتی با او تمام این مسیرِ جانانه را قدم بزنی ، دستانش را بگیری ، با او بخندی و از حالِ خوبِ گنجشک ها و پرستوهای جا مانده از کوچ بگویی ؟ چرا نیست همانی که لابه لای حرف زدن ، عاشقانه نگاهت کند و کنارش احساس امنیت کنی ؟
چه اندازه فقیرند این خیابان ها ، این شهر و این پاییز ، وقتی دلت هوای کسی را کرده ،
کسی که باید باشد ، اما نیست !
چه اندازه فقیر است این پاییز ، بدونِ تو ...
کاش بودی ؛
نگرانم اشتیاقی برای پاییزهای بعدی نداشته باشم !
برای باد و باران و برگ های خشک و نارنجی ،
برای آبان ...
تو نیستی و من نگرانم برای پاییزهای بعد از تو ...


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز