بچها من وقتی عقدم کردم مستقل بودم شوهرم یه خونه داشت همش اونجا میشستم اشپزی میکردم .... چون خودمم خوشم نمیومد برم خونه مادرشوهر کار کنم همش منت سرم بود برای غذا ...بخدا وفتی مستقل بودم همش تو خونه یا خونه مامانم اینا ... ن طلایی ن خریدی ن تفریحی ...بعدشم عروسی کردیم همبن روال ن مسافرتی ن خریدی ن یه اتفاق خوب ... یعنی ۸سال از این قضیه ها میگذره هیچی عوًض نشد .... ن پیشرفتی ن هیچی دقیقااا روز ب روز این موقعا میشه یه دنیااا غم میاد تو دلم ....کار هرروزم شد کلفتی ....ارزوی این دارم یه جایی سرسبز یه جای تفریحی برم حتی ماشینم نداریم ...همش تو خوته ... وضع مالیمون متوسط ...بخدا حتی پول ندارم یه خرید کوچیک کنم ....خیلی افسرده شدم .... تو یه خونه کوچیک هم زندگی میکنم بدون حیاط خونه هم خفه .... خیلی خستم خییییییییییلی 😔😔😔😔😔😔😔😔