من دوسال انتظار میکشم برا باردار شدنم انقد دکتر دوا کردم ک روحیه برام نمونده با ی حرفی سریع گریم میگیره و...کلا حال دلم خوب نیست خانوادم میدونن تحت چه فشاری هستم و چقد ناراحتم ، با این وجود چندوقتی بچه خواهرم کلاس اول پسر ، هروقت منو میبیننه میگ شما ها بچه دار نمیشید ، قرار بچه یتیم بیارید بزرگ کنید ، و.....دلم میشکنه چندبار بهش گفتم هیچوقت دیگ نگو ، اما باز منو ک دید گفت تو بچه دار نمیشی اگر میخواستی بشی شوهر کردی میشدی میخوای مامانم بچه بیاره بده تو بزرگ کنی این سری بهش گفتم مگه تو خونتون درمورد من زیاد حرف میزنن ک منو میبینی اینارو میگی چیزی نگفت اما انقد قلبم شکست تحمل نداشتم سریع اومدم خونمون و گریه کردم تو تنهاییم دیگه حالم از همه چی بهم میخوره مادر من سر اون بچه های خودش به آب و آتیش زد و دعا و....زد حرص خورد برا بچه دار شدنشون اما منو میبینه عینش نیست دلشکستگیمو میبینه خیلی ریلکس رد میشه ، همین مادرم انقد اوایل ازدواج راه اشتباه بهم یاد داد قرص خوردن و....رو ک به این روز افتادم ،دلم ی تنهایی میخواد ک هیچکس نباشه