من و همسرم با فامیلاشون رفتیم گردش یک روزه، شب اونجا بوریم، همسرم با آقایون فامیل بود همش، بعدشم ناهار خوردیم و عصری دراومدیم، تو راه گفتم، چقدر خوش گذشت، چقدر باهم گشتیم، هیچی نگفت، بعد برخلاف میلم غر زدم که، من ب اچی اونده بودم،اومدم بشینم درختای روبه روم نگاه کنم ؟
هیچی نمیگفت، خلاصه مطابق عادتش سکوت کرد تا رسیدیم خونه،سکوت، فرداش تو گروه به دخترا تبریک گفته روزشون، به من نه، اس زدم من دختر نیستم، یه تبریک ساده میگفتی، باز سکوت، اعصابم یعنی داغون شدا، شب نخوابیدم، تا ساعت ۳ رو مبل نشستم، لطف کرده اومده میگه چرا نمیخوابی، هیچکار نکرد، نه آبی، نه نازی،هیچ، رفتم خوابیدم، الانم میگم من حساسم یا حق با کیه