چند سال پيش عروسي خواهر شوهرم بود مادر شوهرم به خانواده داماد هي ايراد ميگرفت كه بايد اين كار رو بكنن اون كار روبكنن.
اومدم بهش بگم سخت نگيره و خون به دل عروس و داماد نكنه
گفتم مادر موقع عروسي ما اينا رسمتون نبودا
بيشعور برگشت گفت تو خودت افتادي دنبال پسر ما
بماند كه اون همه سخت گيريشون به جايي نرسيد و دامادها بد از آب در اومدن و حال دختراشون رو گرفتن شايد هم توقعات بيجاي اينا كار رو خراب كرد.و اونا رو خسته.
نميدونم چي شد يهو امروز يادم افتاد