2777
2789
عنوان

اونوقتا

46 بازدید | 8 پست

اونوقتا مدرسه رفتنی ته کلاسمون پسره ته تغاریه "میرزا بنویس" کاتب آبادیمون مینشست...

یه هیکل داشت این هوا...


با یه هیکل قد عزرائیل که همینجوریشم اگه تنه ت به تنش میخورد حتما یه وجب و نیم از ترسش آب میرفتی...


صبح به صبح اومدنی انگاری که ناشتایی یه هردو مشت قرص شیطنت بالا انداخته باشه...


حالا ماها هم از اوناش بودیم که تو عالم بچگی ته مداد رو تا کمر میجوییدیم و یه وقتایی تهش از سوراخ دماغمون آویزون بود...


همین رحمان با قواره ی درشتی که بهم زده بود سالی به دوازده ماه مدادشو از دو سر میتراشید...


یعنی دیگه تقریبا طوری شده بود که تو هر وقت این بشر رو میدیدی عوض گوش واستادن پای درس یه جورایی داشت با تیزیه نوک دو طرف مداد واموندش ور میرفت...


انگاری نه میرزا بنویس با اون همه برو و بیاش پدر بود و نه این پسر...


تو این هاگیر واگیر هم که هم قدای من با منطق قد نخود خودشون چو انداخته بودن و همه جا رو پر کرده بودن

که هرکی مدادشو از دوسر بتراشه ته اون سال رفوزه ست و لاغیر...


حالا این وسط هم همیشه چیزی که سندیت نداره عین آدامس لا دندون هی کش میاد...


خلاصه عین نماز پنج وقته به سر سلامتیش قسم میخوردن...


یه سر و گردن که بیشتر دمخورش شدم دیدم که نه بابا!

برخلاف سرتا پاش اونقدرا هم با عزرائیل هم سفره نیست...


یه روز که خیلی پاپیچش شدم و علت تراشیدن مداداشو از دوسر پرسیدم


فهمیدم به اونصورت دلش پی درس نیست...

میگفت دلت که پا قواله ی کسی یا چیزی نباشه میخوای هرجور که شده فقط تموم شه...

حتی اگه بیفتی سر زبونا...



شاید این حرفاش درد داشت...

اما با حقیقت مو نمیزنه...


می بینم یه وقتایی اونقدری که ماها یهو میزنیم و احساس همو از دو سر میتراشیم...


 حواسمون به رفوزه شدن رابطه هامون نیست...



فرشته ساداتم /     تا خدا هست و خدایی میکند / مجتبی مشکل گشایی میکند   

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

متن بااحساسیه قابل تأمل خیلی قشنگه وبامفهوم


فداتشم نوشته ی خودمه


اما نه به زیباییه عکس پروفایل شما   

فرشته ساداتم /     تا خدا هست و خدایی میکند / مجتبی مشکل گشایی میکند   
ایول بهت تبریک میگم عالیه


فداتشم لطف داری   


مررررررسی   






سنم قد نمیداد که عشق چیه...
پاییز چیکار میکنه با دل آدما...

رگ غیرتم که میزد بالا میشدم بپای
زهرا سادات خواهرم...

میشدم جفت عزرائیل...
وقتی
زهرا سادات خسرو پسره عمه اشرف رو یه نظر از پشت پنجره میدید و لپاش گل مینداخت..‌.

رفته رفته...
فتانه دختر دایی جلال هم دیگه آفتابی نشد تو کوچه و بادبادکایی که قرار بود هوا کنیم موند رو دستم...

خواب و خوراک شد جن و ما بسم الله..‌.

ملتفت شدم زن داییم فرمودن دودوتای دخترش چهارتا شده...
خوبیت نداره...
مردم حرف درمیارن...

شستم خبردار شد که دوروبر خونه ی دایی جلال خواستگار پیدا شده...

مثل اسپند رو آتیش یه جا بند نمیشدم..‌.
دل و دماغ نداشتم...

عزیز انار دون کرد گلپر پاشید روش...
خوردم...
روشن شدم...

دم دمای عصر فهمیدم...
از اقبال خوشم داماد از قماشیه که جا نماز آب میکشن...
 از اونایی که میدیدی جای دختر دادن دستش باید کفاره میدادی...

سر و کله ی دومی که پیدا شد...
رفتم تو لاک خودم
فکر کردم قالم میذاره و این دفعه دیگه خانوم خونش میشه...

خودشو زد به مریضی...
حالا سینه پهلو نکن کی بکن...
حساب کار دستم اومد...
کلامو دادم بالاتر...

از صدقه سری اوس بهرام واسه خودم کسی شده بودم
شال میبافتم قد و قواره ی آدما..‌.
گفتم یا علی و نشستم پشت دار و دست به کار شدم....
گفتم سنگ هم از آسمون بباره باید تا صبح تمومش کنم...

یه شال گردن دخترونه بافتم دادم دست عزیز برسونه دستش...

خبر رسید موهاشو حنا بسته و کم لطفی نکرده و دیده ندیده
انداخته دور گردنش..‌‌.

فهمیدم ای دل غافل...

عشق رو که زیادی نگه داری تو دلت میشی نوکره بی جیره و مواجب دلتنگی...

اما همینکه
پاییز بیاد و دوباره هوای عشق به کله ت بخوره...
کن فیکون میکنه...

مثل شال گردنی که با دستای خودت برا عشقت بافته باشی

#فرشته_رشیدی

فرشته ساداتم /     تا خدا هست و خدایی میکند / مجتبی مشکل گشایی میکند   
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   مهروماه۹۹  |  7 ساعت پیش
توسط   آلاگوز  |  1 ساعت پیش
توسط   مهر1574  |  7 ساعت پیش