اونوقتا مدرسه رفتنی ته کلاسمون پسره ته تغاریه "میرزا بنویس" کاتب آبادیمون مینشست...
یه هیکل داشت این هوا...
با یه هیکل قد عزرائیل که همینجوریشم اگه تنه ت به تنش میخورد حتما یه وجب و نیم از ترسش آب میرفتی...
صبح به صبح اومدنی انگاری که ناشتایی یه هردو مشت قرص شیطنت بالا انداخته باشه...
حالا ماها هم از اوناش بودیم که تو عالم بچگی ته مداد رو تا کمر میجوییدیم و یه وقتایی تهش از سوراخ دماغمون آویزون بود...
همین رحمان با قواره ی درشتی که بهم زده بود سالی به دوازده ماه مدادشو از دو سر میتراشید...
یعنی دیگه تقریبا طوری شده بود که تو هر وقت این بشر رو میدیدی عوض گوش واستادن پای درس یه جورایی داشت با تیزیه نوک دو طرف مداد واموندش ور میرفت...
انگاری نه میرزا بنویس با اون همه برو و بیاش پدر بود و نه این پسر...
تو این هاگیر واگیر هم که هم قدای من با منطق قد نخود خودشون چو انداخته بودن و همه جا رو پر کرده بودن
که هرکی مدادشو از دوسر بتراشه ته اون سال رفوزه ست و لاغیر...
حالا این وسط هم همیشه چیزی که سندیت نداره عین آدامس لا دندون هی کش میاد...
خلاصه عین نماز پنج وقته به سر سلامتیش قسم میخوردن...
یه سر و گردن که بیشتر دمخورش شدم دیدم که نه بابا!
برخلاف سرتا پاش اونقدرا هم با عزرائیل هم سفره نیست...
یه روز که خیلی پاپیچش شدم و علت تراشیدن مداداشو از دوسر پرسیدم
فهمیدم به اونصورت دلش پی درس نیست...
میگفت دلت که پا قواله ی کسی یا چیزی نباشه میخوای هرجور که شده فقط تموم شه...
حتی اگه بیفتی سر زبونا...
شاید این حرفاش درد داشت...
اما با حقیقت مو نمیزنه...
می بینم یه وقتایی اونقدری که ماها یهو میزنیم و احساس همو از دو سر میتراشیم...
حواسمون به رفوزه شدن رابطه هامون نیست...