از رفت و امد با دوستهامون گرفته تا نهار و شامی که میخوریم مسافرت نمیذاره بریم گریه میکنه،بیرونم بریم باید اونو ببریم هفته ای هفت بارم باید بریم خونش خسته شدم دیگه☹️
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یاد مادر همسرم افتادم تا دوستیمون وعقد میزاشت میرفت مسافرت خونه دختراش ده روز بیست روز بدون اینکه یه نون بزار تویخچال.همسر منم صبح پنج میرفت تا نه شب.بعد عروسی زار میزد از من جداش کردی.گفتم خوب زن نمیگرفتین براش خوش و خرم زندگانی میکردین
او رفته...ومن مانده ام کافیست؟یا که بیشتر شرح دهم دلیل دیوانگی ام را؟