نمیدونم کجا برم مثلا منو میبره خونه باباش که روحیم عوض شه اونجا داغون تر میشم روم نمیشه یه جا بشینم مادرشوهرمم پیره خودش دردسر زیاد داره کمکش میدم
میبینم برادرشوهرام با زناشون هر شب ی جان مسافرت گردش من همش تو خونم اونجا بشور بساب اینجام بشور بساب با دوتا بچه که واقعا سرسام اورن هیشکی نمیتونه تحملشون کنه
شوهرمم برا خودش میره میگرده غلط کردم بچه دار شدم غلط کردم یعنی اگه ب دست من باشه میرم رحممو در میارم من دیگه بچه نمیخوام توبه
خسته شدم ۲۰سال تو خونه بابامم همین بود میرفتن میومدن من یا درگیر درس بودم یا مینداختنم تو خوابگاه وقتیم جایی میرفتم مامانم عین علم یزید هی هرچی از دهنش درمیومد بم میگفت
روز عقدم کلی جلو همه دعوام کرد چون ارایش گره گیرم داده بود درست نمیکرد کارمو
روز عروسیم ک شبش کلی نفرینم کرد شب عروسیم یادم میاد به جنون میرسم بسکه همه زندگیم وحشتناکه اینم از ازدواجم که مثلا به ارامش برسم