خسته شدم از این زندگی
پای درداش نشستم
پای مشکلاتش سعی کردم ارومش کنم
رابطمون ماه ها بود راکت بود
دو سه روز خونه باباش بودیم میرفت بیرون با دوستاش من سه ساله حق هیچ کاری ندارم نه گردش ن تفریح هیچی همش تو خونم
میرفت تا ساعت سه چهار صب میومد و رابطه میخواست
صبم که ساعت هفت باید دنبال بچه بدو بدو میکردم
درکم نمیکنه دیشب از یه چیزی دلم گرفت اره حسودی کردم به دوستم که من انقد به دروغ زندگیمو خوش و خرم نشون دادم ک همش میگفت چه زندگی داری الان زندگی من ب گرد پای اونم نمیرسه اره حسودی کردم گفتم به جهنم مهم بچه هامه ارامشو خودم میارم تو زندگیم
ادامشو پست بد میگم زیاد شد