سلام
امشب دلم گرفته داستانمو تا جایی بتونم خلاصه وار مینویسم
هرکسی ک میتونه راهنماییم کنه
من شانزده سالم بود پدرومادرم بهم گفتن وا پدرومادر واقعیت نیستیم و پدرومادرت ساکن شهر دیگه ای ان و طلاق گرفتن و تو رو نخواستن وقتی دنیا اومدی ی نفر ک میدونسته ما بچه دار نمیشیم واسطه شده و تو رو گرفته داده ب ما
بدون اینکه چیزی ازشون بگیره پدر واقعیم منو داده بهشون
و اونام هیچ چیزی بنام من نزدن و از طریق غیر قانونی و جعلی ی شناسنامه بنام خودشون برام گرفتن
پدرومادر واقعیم بعد از من ازدواج میکنن هرکدوم
وقتی من جریان رو فهمیدم با شماره تلفنی ک بهم دادن زنگ زدم ب بابای واقعیم و شروع کرد ب گفتن اینکه اشتباه کردم و..... اومد شهری که من بودم دنبالم
ولی مادرم گفت تو بچه من نیستی من خودم دوتا بچه دارم
پدرم ک اومد همش گریه کرد و...... و پدرخوندم و راضی کرد ک منو ببره با خودش
هرچند که پدر خوندمم راضی بود من برم چون خانواده خودش و خانواده مادرخوندم نشسته بودن زیر پاش ک بزار بره ارث میخواد و حقش نیس بره از پدر از پدر خودش بگیره
اینا رو من بعدها فهمیدم
خلاصه من همراه پدرم با زنش و دخترش اومدیم شهر اونا
بعد دو روز گفت باید عقد کنی با پسر عمه ت مادرش ازم تو رو خایتگاری کرده منم قبول کردم و تو باید بپذیری
منم گریه کردم و گفتم میخوام برم خلاصه راضیم کرد ک عقد کنم
عفد کردم ب همین سادگی
زنگ زدم ب پدرخوندم گفتم همشون باهام قهر کردن وحرف نزدن
پدرخودمم بعد چندماه باهام بدرفتاری میکرد خانواده شوهرمم همچنین
خلاصه پدرخوندم گفت بیا شهر ما زنذگی کن شوهرتم قبول داریم
منم شوهرم راضی کردم و رفتیم بدون اطلاع ب خانواده ها
بعد فهمیدن دردسر شد دعوا باما و..
چندسالی پدرشوهرم باهامون قهر بود
پدرخودمم قهر بود و هیچوقت اشتی نکرد خوشش اومد رفتیم ولی پدر شوهرم اشتی کرد و نشست زیر پای شوهرم ک برگردین شوهر منم راضی شد برگرده و با من دعوا میکرد
همین موقع متوجه شدم ک بختطر مسایل مالی ب من جریانو گفتن و الانم پولی درکارنیست
من از خانواده شوهرم متنفر بودم ولی مجبور شدم بر گردم