گفت من گشنم نیست اما یکم باهات میخورم ،فقط واسه من ته دیگ کوچولو بریز،منم یه تیکه ته دیگه بود ریختم براش،گفتم خوبه گفت بهت میگم مرغ نریز ته دیگ نریز این همه میریزی ،حرف گوش نمیدی،منم عصبی شدم در قابلمه کوبیدم اومد م تو اتاق،اونم اومد. گفتم برو غذاتو بخور گفتم نمیخورم،بعد رفت بیرون کار داشت،حالا نمیخوام سفره رو جم کنم به من چه،کلفت که نیستم،شب اومد. چه برخوردی کنم،کا م اشتباه نبود از سفره پاشدم؟
روزی داریوش بزرگ دستور داد تا همه یونانیان حاضر در کاخ را به حضور او بیاورند...سپس از آنان پرسید به چه بهایی حاضرند جسد پدر خود را پس از مرگ بخورند؟ یونانیان پاسخ دادند که به هیچ قیمتی حاضر به انجام چنین کاری نیستند. داریوش سپس دستور داد هندیان موسوم به گالاتی که والدین خود را پس از مرگ میخوردند به پیشگاه بیاورند!سپس در برابر یونانیان از ایشان پرسید به چه قیمتی حاضرند جسد پدر مرده خود را روی تلی از هیزم گذاشته و بسوزانند. هندیان فریاد بلندی کشیدند و از شاه خواهش کردند که چنین سخنان کفرآمیزی را نگوید...حس میکنم که داریوش حجت را بر صاحبان هر عقیدهای تمام کرد. این داستان نشان میدهد که عقاید هرکس فقط از نظر خودش بیعیب است و اگر کسی گمان کند عقیده دیگران نادرست است حق ندارد عقیده خودش را به زور به آنها تحمیل کند.به نقل از تاریخ هرودوت؛ کتاب دوم؛ صفحه ۳۷