آره، با قرص، پدر و مادرم خیلی حساس بودن رو درس خوندن و قبولی پزشکی و...که نشدم و که خیلی بهم فشار آوردن بعد هم با یکی آشنا شدم که خیلی دوسش داشتم و تو مدت آشناییمون همه جور بلایی سرش اومد چشماش بیناییشون خیلی کم شد مجبور شد عمل کنه، پدرش سکته کرد و خونه نشین شد، سر مسائل مسخره 20روز بردنش انفرادی و یکماه هیچ خبری ازش نداشتیم و هزارتا چیز دیگه ... مادرش که زنگ زد برا خواستگاری پدرم کلی فحش داد و دعوا و... چون خواهرم رفته بود موش دوونده بود..
حتی بیمارستان اعصاب روان بستری شدم ک خودش حالمو خیلی بدتر کرد
بعد از اینکه قرص خوردم بردنم بیمارستان و هوشیاریم هرروز داشته کمتر میشده و دکترا گفتن از این به بعد زندگی نباتی داره
اما خدا خواست و برگشتم ولی نمیدونم چه اتفاقی تو بیمارستان واسه عصب پام افتاده بود که یه پام تا یه مدت فلج بود و خیلییی اذیت شدم
خیلی تحقیق کرده بودم که چه قرصی بخورم و چندتا که حتمی باشه و 70تا قرص خورده بودم، ولی بعدش فهمیدم همش دست خداست، از کجا معلوم با خودکشی بمیری؟ شاید ناقص شی و اوضاع بدتر از اینی که هست شه.. تازه بعدش میفهمی چه آبرویی ازت رفته پیش بقیه!
هنوزم فکرشو دارم اما دیگه میترسم با دستای خودم بدتر از این کنم شرایط رو! چون هرچی هم ک باشه نمیتونی تضمین کنی که میمیری! و مرگ دست خداس.. آره زندگی ناعادلانه س و پر از رنجه، شیرین نیست، اما حقیقت این دنیا همینه همینقد پست! منتظر آخرتم که نتیجه تین رنجامو ببینم اما دیگه هروقت خدا خودش برام مقرر کرد.. تسلیم رضاشم..