وقتی که تو خونه قبلیمون بودیم من تو اتاقم یه تراس داشتم،،،یه روز رفتم تو تراس بیرونو دید بزنم یهو چشمم خورد به ساختمون روبرویی که یه دختره تو بالکن داشت یه کاری میکرد یه طناب رخت هم دستش بود،،،تا منو دید لبخند زد 🙂
منم یه لبخند زورکی زدم و لب زدم بفرما خونه🙂اونم لب زد مرسی 🙂
رفتم تو اتاقم و کتابمو برداشتم و مشغول شدم،،،بعد از چند دقیقه انگار که زلزله اومده باشه یهو یکی چنان جییییییییغ کشید که من نفهمیدم چطوری خودمو انداختم تو تراس،،،یهو دیدم دختره خودشو آویزون کرده و به سمت بالکن طبقه پایینیشون آویزون شده و طبقه پایینیشون داره جیغ میزنه 😔😔😔
زبونم بند اومده بود بابام اونقد زد تو صورتم که یکم گریه کردم و بعد منو بغل کرد 😔😔😔تا یه هفته جای سیلی های بابام میسوخت