دوستان من از طرف پدر و مادر فقط یک مادر بزرگ برام مونده که سنشونم زیاد هست خودتونم میدونین سن که میره بالا یک اخلاقای خاصی آدما پیدا میکنن و شاید حرفایی بزنن که یکم به دل بیاد
مامان بزرگ من وقتی منو تنها گیر میاره خیلی بد بابام و خانوادشو میگه البته درستم میگه خانواده بابام واقعا ظالم بودن و هستن اصلا مامان و بابای من از نظر فرهنگی اجتماعی زمین تا آسمون فرق میکردن خانواده هاشون ازدواجشون از پایه و اساس اشتباه بوده و کل زندگی ما تو دعوا گذشته حالا اینا مهم نیست ...
ولی من خیلی خیلی به دلم میاد که بدی هاشو تو سر من میزنن و غصه میخورم یک نمونه اش رو بهتون بگم یکی از عموهای من دوبار ازدواج کردن زن اولشون خارجی بودن و عموم از اون طریق شهروندی اون کشور رو گرفتن ولی کلا زن و بچشونو ول کردن اومدن ایران و دورادور جدا شدن و مثلا حدود ۳۰ ساله اصلا از اونا خبر ندارن ... درسته نامردی کردن اشتباه کردن ولی اصلا وقتی اون اتفاق افتاده من حتی وجود نداشتم و به من چه ولی بحث مهاجرت برادرم بود مامان بزرگم گفت برای اقامتش چیکار میکنه گفتم دیگه باید بره اونجا ویزای کار بگیره و ... گفت نه کار راحت بره زن خارجی بگیره فامیلای بابات که خوب بلدن این کارو مثه عموهات میشه حتما
تازه این یک حرف عادیش بود حرفای بدتر از اینم داره همش میگه عمه هات نفهمن من خودم دلم خونه ازشون ولی چیکار کنم
هم به درد دل مامانم گوش کنم هم مامان بزرگم