خب دقيقا بخاطر همينه
خواهرم ٤ سالش بود ميرفت رو كابينت واميساد پشت پنجره اشپزخونه نرده ها رو ميگرفت به ماشينا نگاه ميكرد
مادرم با اينكارش بشدت مخالف بود و دعواش ميكرد
يه روز مامانم تا رفت از سر كوچه سبزى بخره اين رفت بالا ما هم اصلا حواسمون به اين نبود يهو مامانم كليد انداخت رو در اومد داخل اين از شدت ترس دستپاچه شد پريد پايين به سر رفت تو كابينت جلويى(از اون كابينت فاريا قديم كه لبه هاشونم تيز بود) نه خون اومد نه هيچى حتى گريه هم نكرد بلندشد با ترس نگاه ميكرد تو چشمامون انگار تو اين دنيا نبود رفت تو اتاق بازى كرد با عروسكاش كنار همونا خواب رفت اماااا وقتى بيدار شد اومد گفت آااااااب ميخوام.....واى هممون برگشتيم نگاش كرديم مامانم دوباره پرسيد چى ميخواى؟؟ گفت آااب
يعنى دنيا رو سرمون خراب شد هر چى دكتر برديم خوب نشد تا ١٢ سالگى ديگه اينقدر واسمون عادى شده بود لكنتش كه تو فكرش نبوديم دكترا هم گفتن بخاطر ضربه به سرشه...تا اينكه عيد نوروز طايفه اومدن خونمون يهو داييم برگشت گفت اينو بردين گفتار درمانى؟؟ گفتيم نه گفت پس خودش خوب شده؟؟؟ما گفتيم مگه خوب شده؟؟؟ گفت اين يك ساعته داره حرف ميزنه نميفهمين؟؟؟؟ واى خدا انگار شفا بگيره مامانم دويد سمتش بغلش كرد اينقدر گريه كرد به لطف خدا يهو مثل بلبل حرف زد....
حالا ان شاءالله واسه دختر شمام همينجور باشه